به کودکی که …

دخترم همیشه این استثناها هستند که آدم را به قا می‌دهند.

Truth

بلوغ من با خون بود و بلوغ تو با لذت، چه‌طور مرا درک خواهی کرد؟

که شاه بودی…

یکبار گفته بودم، شب بود و مست بودی شاید. صدایت که می‌لرزید و چشم‌هایت که قرمز شده بود، پر از اشک و من می‌دیدم از پشت تلفن. می‌دیدم که قهوه‌ای چشمهایت انگار بزرگتر شده بود و زل زده بودی به گوشه ای و خدا می‌دانست که چه می‌دیدی. من چشم‌هایم را بسته بودم. گفته بودم تو مثل شاهی _که شب راه می‌افتد توی کوچه‌هایی که بوی موش‌های مرده می‌دهند، راه آبی که از میان کوچه می‌گذرد. _راه افتاده‌ای میان این کوچه‌ها. دستت را می‌زنی به کوبه‌هایی که چرکاب دست‌هایشان سالهاست بر آن مانده است.

_دست‌‌هایت، دستهایت…_

دستت را می‌زنی به کوبه‌. لبخند می‌زنی، تلخ تلخ. می‌گویی آمده‌ام، نگاه نمی‌کنند حتی. ترش می‌کنند صورت‌هاشان را و نان کپک زده‌ را به دندان می‌کشند.

باران

کاش بودی یه کم گریه می‌کردیم…

Concern

بعد امروز صبح خیلی دلم می‌خواست که یک آدمی داشتم، که وقتی از ماشینش پیاده می‌شم، برگرده و نگاه کنه و مطمئن بشه که از خیابون رد شدم.

امروز یادم به همه معلم‌هایی که بین بچه‌ها فرق می‌گذاشتند افتاد و حالم بد شد.

Mary and Max

ماری و مکس

را از دست ندهید.

مردان مریخی

نیمه شب بود. زن گوشه دفتر کاهیش نوشت:

مردها می توانند بدون زن هاشاد باشند، زن ها نه.

۶۰۳۱

آدم ها را ترک می کنی. اما پسوردها می مانند. پسوردهایی که سال تولد طرف است. پسوردهایی که می گویند فلانی دوستت دارد.

روزانه

حیف از عطر تنت، که با بوی پیاز ظهر آمیخت.

Next entries »