Archive for خرداد, ۱۳۸۶
۱
نگاهم می کنی، نه!
صدایم میکنی، نه!
لمسم می کنی، نه!
تمام روزنه ها را می بندی.
در من هزار خورشید نو ، میمیرد.
صهبا
آینده گم می شود
دربوسه های ناشتا
می خواهمت
عاشقانه
با بازوانی گشاده
که تو را تنگ بیفشارد
بی رحمانه.
تکرار نخواهد شد
کسی را این گونه دوست داشتن.
در زمین نامردمان،
نگاهت اعجازی است.
ظلمات این جهان
باز می ایستد،
حتی برای لحظه ای
در آتش چشمانت.
Rain of Dream
آن قدر نیامدی
که لبخندت کپک زد در خاطره ام.
آن قدر نیامدی که خشک شد،
طراوت چشمانت.
من مانده ام و واژه هایی که ابر می شوند.
دوباره می نویسمت.
تازه می شوی
جان میگیری،
باران میشوی
بی دریغ.
رویا
غرق می شود
در تماشای تو.
