Archive for خرداد, ۱۳۸۶

۳

کی می فهمی که آدمها قابل تکیه کردن نیستند…

۲

دیگر یاد گرفته ام زندگی کردن را، بی آنکه دنبال خوشبختی باشم.

۱

نگاهم می کنی، نه!

صدایم میکنی، نه!

لمسم می کنی، نه!

تمام روزنه ها را می بندی.

در من هزار خورشید نو ، میمیرد.

صهبا

آینده گم می شود

دربوسه های ناشتا

می خواهمت

عاشقانه

با بازوانی گشاده

که تو را تنگ بیفشارد

بی رحمانه.

تکرار نخواهد شد

کسی را این گونه دوست داشتن.

در زمین نامردمان،

نگاهت اعجازی است.

ظلمات این جهان

باز می ایستد،

حتی برای لحظه ای

در آتش چشمانت.

Rain of Dream

آن قدر نیامدی

که لبخندت کپک زد در خاطره ام.

آن قدر نیامدی که خشک شد،

طراوت چشمانت.

من مانده ام و واژه هایی که ابر می شوند.

دوباره می نویسمت.

تازه می شوی

جان میگیری،

باران میشوی

بی دریغ.

رویا

غرق می شود

در تماشای تو.

Darkness

یواش یواش

چشمانمان به تاریکی عادت کرده بود.

در توهمی از تماشا و دیدن

بی خبر از اینکه، آنچه می بینیم جز سایه ای از اشیا نیست.

یواش یواش

چشمانمان به تاریکی عادت کرده بود.

و دشمن نور شدیم .

بی آنکه بخواهیم

شب خورشید ما شده بود،

بی آنکه بدانیم.