شمشیرها می افتند؛
دیگه توان جنگیدن، بحث کردن و پافشاری ندارم.
جماعت من دیگه حوصله ندارم،
به خوب امید و از بد گله ندارم،
گرچه با دیگرون فاصله ندارم،
کاری به کار این قافله ندارم….
«شاملو»
شمشیرها می افتند؛
دیگه توان جنگیدن، بحث کردن و پافشاری ندارم.
جماعت من دیگه حوصله ندارم،
به خوب امید و از بد گله ندارم،
گرچه با دیگرون فاصله ندارم،
کاری به کار این قافله ندارم….
«شاملو»
چه تلخ دلم گرفت… یاد غصه های فراموش شدم اوفنادم. چه سخت فراموش کرده بودمشون، چه راحت یادم آومد. ):
وقتی دلم میگیره غصههام یادم نمیاد. فقط یه چیزی رو دلم خیلی سنگینی میکنه. اینکه نمیفهمم اون چیه هم خیلی بدتره.
مهم نیست که تو کاری داشته باشی یا نه. مهم اینه که اونا با تو کار دارند! با خوبی و بدیت با همه چیزت.
شاید تو کار به قافله نداشته باشی اما اگر همراهیش نکنی زیر پای شتراش له میشی
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>