۲۹

شمشیرها می افتند؛

دیگه توان جنگیدن، بحث کردن و پافشاری ندارم.

 

جماعت من دیگه حوصله ندارم،

به خوب امید و از بد گله ندارم،

گرچه با دیگرون فاصله ندارم،

کاری به کار این قافله ندارم….

«شاملو»

۴ دیدگاه »

  Hamed wrote @ مرداد ۸م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۲۱ ق.ظ

چه تلخ دلم گرفت… یاد غصه های فراموش شدم اوفنادم. چه سخت فراموش کرده بودمشون، چه راحت یادم آومد. ):

  محمدرضا wrote @ مرداد ۸م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۱ ب.ظ

وقتی دلم می‌گیره غصه‌هام یادم نمیاد. فقط یه چیزی رو دلم خیلی سنگینی میکنه. اینکه نمیفهمم اون چیه هم خیلی بدتره.

  صادق wrote @ مرداد ۸م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۹ ب.ظ

مهم نیست که تو کاری داشته باشی یا نه. مهم اینه که اونا با تو کار دارند! با خوبی و بدیت با همه چیزت.

  حجت wrote @ مرداد ۹م, ۱۳۸۶ at ۳:۴۶ ب.ظ

شاید تو کار به قافله نداشته باشی اما اگر همراهیش نکنی زیر پای شتراش له میشی

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>