Archive for مرداد ۱۳, ۱۳۸۶

۳۵

بعضی وقتها آن‌قدر سرحالم:

که کار یک کتاب را در یک روز می‌سازم.

که می‌خواهم در آغوش بگیرم

 تو را

خانواده‌ام را

و

این شهر آفتابی را.

بعضی وقتها آن‌قدر دلگیرم :

که دلم می‌خواهد

همه کتابها را پاک کنم.

تو را،

خانواده‌ام را،

این شهر را،

و بمیرم.

خب آدمیزاد است دیگر…