مرداد ۱۳, ۱۳۸۶ at ۸:۰۳ ق.ظ
· Filed under مینیمالها
بعضی وقتها آنقدر سرحالم:
که کار یک کتاب را در یک روز میسازم.
که میخواهم در آغوش بگیرم
تو را
خانوادهام را
و
این شهر آفتابی را.
بعضی وقتها آنقدر دلگیرم :
که دلم میخواهد
همه کتابها را پاک کنم.
تو را،
خانوادهام را،
این شهر را،
و بمیرم.
خب آدمیزاد است دیگر…
پیوند پایدار
علی wrote @ مرداد ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۲:۲۵ ب.ظ
سلام
یاد “ناگهان شهری که دوست می داشتم” از نادر ابراهیمی افتادم
قشنگ مینویسید
موفق باشید
حجت wrote @ مرداد ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۳:۳۵ ب.ظ
تا اون روزای دومی نباشه قدر روزای اولیتو نمیدونن پس لازمه ؛ ولی خدا کنه نسبت اولی به دومی به بینهایت میل کنه
- wrote @ مرداد ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۹:۱۰ ق.ظ
درست مثل من!
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>