۳۵

بعضی وقتها آن‌قدر سرحالم:

که کار یک کتاب را در یک روز می‌سازم.

که می‌خواهم در آغوش بگیرم

 تو را

خانواده‌ام را

و

این شهر آفتابی را.

بعضی وقتها آن‌قدر دلگیرم :

که دلم می‌خواهد

همه کتابها را پاک کنم.

تو را،

خانواده‌ام را،

این شهر را،

و بمیرم.

خب آدمیزاد است دیگر…

 

 

۳ دیدگاه »

  علی wrote @ مرداد ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۲:۲۵ ب.ظ

سلام
یاد “ناگهان شهری که دوست می داشتم” از نادر ابراهیمی افتادم
قشنگ مینویسید
موفق باشید

  حجت wrote @ مرداد ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۳:۳۵ ب.ظ

تا اون روزای دومی نباشه قدر روزای اولیتو نمیدونن پس لازمه ؛ ولی خدا کنه نسبت اولی به دومی به بینهایت میل کنه

  - wrote @ مرداد ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۹:۱۰ ق.ظ

درست مثل من!

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>