۴۲

گفتم ببینمت، مگرم درد اشتیاق

ساکن شود، بدیدم و مشتاق‌تر شدم…

چه آمدنی؟!

چه ماندنی؟!

چه رفتنی؟!

۲ دیدگاه »

  حجت wrote @ مرداد ۲۵م, ۱۳۸۶ at ۲:۱۵ ب.ظ

پس انتخابت کاملا درست بوده وگرنه مشتاق تر نمی شدی
به انتخاب درستت تبریک میگم

  صادق wrote @ مرداد ۲۵م, ۱۳۸۶ at ۵:۰۰ ب.ظ

درد ما را نیست درمان الغیاث، هجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنند، الغیاث از جور خوبان الغیاث

در بهای بوسه​ای جانی طلب، می​کنند این دلستانان الغیاث

خون ما خوردند این کافردلان، ای مسلمانان چه درمان الغیاث

همچو حافظ روز و شب بی خویشتن، گشته​ام سوزان و گریان الغیاث

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>