۴۹

ـ عروسکا، عروسکا،کجایید؟
مادربزرگ،هادی،هدی
بیایید…بیایید
عروسکای خوبیم از سنگ و میخ و چوبیم
پدر کجاس؟
ـمن اینجام!
ـمادر کجاس؟
همین جام!

عروسکای نازیم،قصه رو ما می سازیم
بیائید… بیائید
سلام ،سلام
راستی
خودم هم آق بابام
عروسک های قصه ایم …نون و پنیر و پسته ایم…
.
.
.
زود گذشت، می‌گذرد، این نیز.

۴ دیدگاه »

  محمدرضا wrote @ مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۳۲ ب.ظ

تصویری مبهم از دوره کودکی!
حسی که نمی تونم به خاطر بیارم!

  عاطفه wrote @ مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱:۰۲ ب.ظ

دوست ندارم این چیزا یادم بیاد………. نمیدونم چرا!؟

  صادق wrote @ مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۲:۱۹ ب.ظ

همه هستند بجز من و او …

  حجت wrote @ مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۳:۴۱ ب.ظ

فقط یادم میاد از دوره تبعیدم ۲۴ سال کم شده
خوشحالم
همیشه در جواب خوش میگذره؟
جواب میدم خوشه که میگذره و خوبیش هم همینه که میگذره

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>