Archive for مرداد, ۱۳۸۶

۲۹

شمشیرها می افتند؛

دیگه توان جنگیدن، بحث کردن و پافشاری ندارم.

 

جماعت من دیگه حوصله ندارم،

به خوب امید و از بد گله ندارم،

گرچه با دیگرون فاصله ندارم،

کاری به کار این قافله ندارم….

«شاملو»

۲۸

راست می گفت، باید این قدر زجر کشید تا بشوی :

شد زغمت خانه سودا دلم، در طلبت رفت به هرجا دلم…

راست می گفت…

تا این زخم با ما چه کند.

۲۷

عیب‌های کوچک ژنده‌پوشان از خلال پارگی‌های لباس‌شان نمایان می‌شود، اما رداها و جامه‌های خز دولتمندان همه عیبها را پنهان می‌دارد، گناه را تو با طلا روپوش بده…

 

شاه لیر، پرده چهارم/صحنه ششم

۲۶

من فقط باورم نمیشود، که دیواری بشکافد، زنی برای زایمان، داخل مکانی مقدس شود. باورم نمیشود اینهمه تبعیض را.

۲۵

+خیلی دوستت دارم.

-دستت درد نکنه…

۲۴

تو ماهی،

خیلی ماهی

از شصت ماه هم بیشتر…

۲۳

هیچکس از گرمی دستانت نمی‌پرسد،

هیچکس ار پاکی چشمانت نمی‌پرسد،

هیچکس از حجم لبهایت نمی‌پرسد،

هیچکس از روشنی ذهنت نمی‌پرسد،

هیچکس از مهربانی قلبت نمی‌پرسد…

 

آخ که این آدمها به چه چیزهای بی اهمیتی، اهمیت می دهند….

۲۲

فریب را به خاطر بسپار،

اعتماد نکردنی است.

۲۱

وقتی عقل و احتیاط را قسمت می کردند،

من در صف جسارت و دیوانگی بودم، به هوای تو نازدانه.

۲۰

می نویسم که یادم بماند این روزها را:

شب به گلستان تنها منتظرت بودم، آنشب جان فرسا بی‌تو نیاسودم….

« Previous entries · Next entries »