Archive for شهریور, ۱۳۸۶
شهریور ۳۱, ۱۳۸۶ at ۹:۵۳ ق.ظ · Filed under مینیمالها
نازت شم اون بالا، سیب زندگانی ما را انداختی پائین، خوب کاری کردی. لابد صاحب اختیاری دیگه.
انداختی اینجا هیچ چیز نگفتیم.چی میشد بگیم؟
قربونت برم میشه یه کم کمتر چرخش بدی؟
قابل پیش بینی تر؟ این قدر خلاقیت نشون ندی از خودت عزیزم. من میدونم خلاق بیجهات تویی….
شهریور ۲۸, ۱۳۸۶ at ۱۰:۰۳ ق.ظ · Filed under مینیمالها
”…پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماهتاب
پارو می کشند ،
خوشا رها کردن و رفتن
خوابی دیگر
به مردابی دیگر
به دریایی دیگر
خوشا پر کشیدن،خوشا رهایی،
خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی
آه، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند
…”
ا.شاملو
شهریور ۲۶, ۱۳۸۶ at ۱۲:۲۳ ب.ظ · Filed under مینیمالها
سمـن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانـند
درد و دیازپام،
تنهایی وشجریان،
تاریکی و فکرکردنها.
هزار بار از پهلویی به پهلوی دیگ رغلتزدن و هجوم فکرها.
یخ بستهاند انگار این لحظهها، این شب و روزها، میگذرند، اما کند و کسلکننده … وقت داری به همه چیز و همه کس فکر کنی. به پیادهرویی که پر بود از آدمها. هم به آدمها هم به مسیر.
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نـهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
به آدمهایی که از کنارت گذشتند بیتفاوت به آدمهایی که تکهای از راه را همراهت بودند با همدلی، با گفتگو. به آدمهایی که دست در دستت بودند. به آدمهایی که رفتند، به آدمهایی که هنوز ماندهاند.
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پـندارد
ز فـکر آنان که در تدبیر درمانند در مانـند
به آدمهایی که نمک زخمت بودهاند. به آدمهایی که نمک زخمشان بودهای.آدمهایی که آدم نبودند. آدمهایی که خیلی آدمتر از تو بودند. به همه آنها فکر کنی.
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانـند
فکر کنی،
به دل بستگیها، دل سپردگیها، دل دادگیها.
فکر کنی،
به راهت، به پشت سرت، به روبهرویی که ترا میترساند. به قلهها، به حضیضها. به عهدها و پیمانها. و فکر کنی و فکر کنی…
عجیب کند میگذرند این روزها.
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
کـه با این درد اگر دربند درمانند درمانـند
پینوشت: ببخش به خاطر نیمفاصلهها.
شهریور ۲۱, ۱۳۸۶ at ۸:۳۶ ب.ظ · Filed under مینیمالها
نوستالوژیک دو:
طعم خرما میدهد و بوی خدا، ربنای استاد
شهریور ۱۹, ۱۳۸۶ at ۴:۴۸ ب.ظ · Filed under مینیمالها
دارم میروم، باید رفت. و این رفتن عجب کلمه سنگینی است. یادم به آنروز میافتد که وسایلم را جمع میکردم که از اصفهان بیایم یزد، و همه کتابهایم را جا گذاشتم به این امید که برمیگردم. و حتی با خیلی از دوستان خداحافظی هم نکرده بودم. چون اطمینان داشتم که برمیگردم. ولی نشد…
وقتی جایی را ترک میکنیم که به آن دلبستهایم، حتما کمی از وجود و احساسمان آنجا میماند و حالا…
از فردا چه کسی با خبر است؟ دلم خون است از این قوانین دنیا. احساس میکنم آویزان آویزانم.
شهریور ۱۹, ۱۳۸۶ at ۹:۵۳ ق.ظ · Filed under مینیمالها
از یزد سه چیز را دوست دارم:
آقای شیرین
آقای گل سرخ
آقای ایساتیس
آقای سمپاد و خانوم بچهها.
سه تا شد نه؟
خب حالا که سه تا نشده اینم بگم که:
خانههای سنتی را هم خیلی خیلی دوست دارم.
فردا عیوب انکساری عدسی چشمان مبارک برطرف میشود. دنیای بدون عینک. خشونه!
شهریور ۱۸, ۱۳۸۶ at ۴:۱۸ ب.ظ · Filed under مینیمالها
میدونی ژانی تو تنها آدمی بودی که منو واقعا دوست داشت. میدونی؟
شهریور ۱۸, ۱۳۸۶ at ۳:۰۱ ب.ظ · Filed under مینیمالها
دارم میرم.
پیش بینی میشه هنوز در را نبسته باشم که یه نفر داد بزنه:« شووووت. شوووت. شووووووت!»
-راستی ژانی یادت نره چی گفتما!
شهریور ۱۷, ۱۳۸۶ at ۴:۴۳ ب.ظ · Filed under مینیمالها
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن و گفتن
توان اندوه گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل٬توان گریستن از سودای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
انسان
دشواری وظیفه است.
احمدشاملو درآستانه
شهریور ۱۵, ۱۳۸۶ at ۶:۲۱ ب.ظ · Filed under مینیمالها
خدایا مگه من چی خوردم که منو از بهشتت بیرون کردی؟
آخه نامرد، این درست همه لحظهها پر اندوهند و برای میان پرده چند لحظه خوشبختی؟
خدایا من چی بخورم منو از زمین بیرون میکنی؟
Next entries »