۶۳
دارم میروم، باید رفت. و این رفتن عجب کلمه سنگینی است. یادم به آنروز میافتد که وسایلم را جمع میکردم که از اصفهان بیایم یزد، و همه کتابهایم را جا گذاشتم به این امید که برمیگردم. و حتی با خیلی از دوستان خداحافظی هم نکرده بودم. چون اطمینان داشتم که برمیگردم. ولی نشد…
وقتی جایی را ترک میکنیم که به آن دلبستهایم، حتما کمی از وجود و احساسمان آنجا میماند و حالا…
از فردا چه کسی با خبر است؟ دلم خون است از این قوانین دنیا. احساس میکنم آویزان آویزانم.
