Archive for شهریور ۱۹, ۱۳۸۶

۶۳

دارم می‌روم، باید رفت. و این رفتن عجب کلمه سنگینی است. یادم به آنروز می‌افتد که وسایلم را جمع می‌کردم که از اصفهان بیایم یزد، و همه کتاب‌هایم را جا گذاشتم به این امید که بر‌می‌گردم. و حتی با خیلی از دوستان خداحافظی هم نکرده بودم. چون اطمینان داشتم که برمی‌گردم. ولی نشد…

 وقتی جایی را ترک می‌کنیم که به آن دلبسته‌ایم، حتما کمی از وجود و احساسمان آنجا می‌ماند و حالا…

از فردا چه کسی با خبر است؟ دلم خون است از این قوانین دنیا. احساس می‌کنم آویزان آویزانم.

 

۶۲

از یزد سه چیز را دوست دارم:

آقای شیرین

آقای گل سرخ

آقای ایساتیس

آقای سمپاد و خانوم بچه‌ها.

سه تا شد نه؟

خب حالا که سه تا نشده اینم بگم که:

 خانه‌های سنتی را هم خیلی خیلی دوست دارم.


فردا  عیوب انکساری عدسی چشمان مبارک برطرف می‌شود. دنیای بدون عینک. خشونه!