شهریور ۱۹, ۱۳۸۶ at ۴:۴۸ ب.ظ
· Filed under مینیمالها
دارم میروم، باید رفت. و این رفتن عجب کلمه سنگینی است. یادم به آنروز میافتد که وسایلم را جمع میکردم که از اصفهان بیایم یزد، و همه کتابهایم را جا گذاشتم به این امید که برمیگردم. و حتی با خیلی از دوستان خداحافظی هم نکرده بودم. چون اطمینان داشتم که برمیگردم. ولی نشد…
وقتی جایی را ترک میکنیم که به آن دلبستهایم، حتما کمی از وجود و احساسمان آنجا میماند و حالا…
از فردا چه کسی با خبر است؟ دلم خون است از این قوانین دنیا. احساس میکنم آویزان آویزانم.
Permalink
roham wrote @ شهریور ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۵:۲۰ ب.ظ
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید شاید انگار گاهی این فقط کار ماست
roham wrote @ شهریور ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۵:۲۴ ب.ظ
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چــو تخــت پــاره بـر موج
رهـــا رهـــا رهـــا مـــــن
صادق wrote @ شهریور ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۸:۰۹ ب.ظ
کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه.
Hamed wrote @ شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۱۹ ق.ظ
چرا دوباره بر نمی گردی اصفهان پیش اون همه خاطرات جا گذاشتت …. ؟؟
nhabibi wrote @ شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۱۱ ق.ظ
Koja dari miri Zahra???
حجت wrote @ شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۴۱ ق.ظ
هر کسی دور ماند ز اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
monire wrote @ شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۶:۳۶ ب.ظ
وقتی تو نیستی اینجا رو هم دوست ندارم !!
چرا جوابم رو نمیدی ؟! کجایی ؟؟
صادق wrote @ شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۸:۳۱ ب.ظ
اصلاحات مبارک باشه. هرچند همیشه اصلاحات با درد و رنج توام است اما تگش خوبه. شاید مهم تهش باشه
محمدرضا wrote @ شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۵۲ ب.ظ
باور کن که آمدن از رفتن سنگینتر است. خیلی سنگینتر.
هر آمدنی را رفتنیست … و
مطمئنا سختترین چیز آگاهانه اشتباه کردن است!
monire wrote @ شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۵۹ ب.ظ
ولی به نظر من گاهی ته اصلاحات خوب در نمیاد . یعنی شاید به ظاهر اولش خوب باشه و دیگه مجبور نباشی وجود عینک رو توی صورتت تحمل کنی ولی امکان داره بعدترها عوارضی در ÷ی داشته باشه و پشیمون بشی که چرا دست تو کار خلقت خدا بردی ….
( اصلا منظورم زهرا نبود . یه کم عمومی بخونینش . )
setayesh wrote @ شهریور ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۰۸ ق.ظ
حالا کجا داری میری؟
من که خیلی وقته جایی نرفتم… از اول زندگیم…. ولی.. فکر کنم بالاخره یه روزی که مجبور بشم برم.. برم یه جای دور………………
خیلی دور
حجت wrote @ شهریور ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۷:۳۵ ق.ظ
ایشالا خیره
بهرنگ wrote @ خرداد ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۴:۰۱ ب.ظ
زیر این آسمان ابری
به نامش فکر می کند گل آفتاب گردان…..
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>