Archive for شهریور ۲۶, ۱۳۸۶

۶۵

سمـن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانـند

درد و دیازپام،
تنهایی وشجریان،
تاریکی و فکرکردن‌ها.
هزار بار از پهلویی به پهلوی دیگ رغلت‌زدن و هجوم فکرها.
یخ بسته‌اند انگار این لحظه‌ها، این شب و روزها، می‌گذرند، اما کند و کسل‌کننده … وقت داری به همه چیز و همه کس فکر کنی. به پیاده‌رویی که پر بود از آدم‌ها. هم به آدم‌ها هم به مسیر.
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نـهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
به آدم‌هایی که از کنارت گذشتند بی‌تفاوت به آدم‌هایی که تکه‌ای از راه را همراهت بودند با همدلی، با گفتگو. به آدم‌هایی که دست در دستت بودند. به آدم‌هایی که رفتند، به آدم‌هایی که هنوز مانده‌اند.
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پـندارد
ز فـکر آنان که در تدبیر درمانند در مانـند
به آدم‌هایی که نمک زخمت بوده‌اند. به آدم‌هایی که نمک زخمشان بوده‌ای.آدم‌هایی که آدم نبودند. آدم‌هایی که خیلی آدم‌تر از تو بودند. به همه آنها فکر کنی.
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانـند
فکر کنی،
به دل بستگی‌ها، دل سپردگی‌ها، دل دادگی‌ها.
فکر کنی،
به راهت، به پشت سرت، به روبه‌رویی که ترا می‌ترساند. به قله‌ها، به حضیض‌ها. به عهدها و پیمان‌ها. و فکر کنی و فکر کنی…
عجیب کند می‌گذرند این روزها.
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
کـه با این درد اگر دربند درمانند درمانـند

پی‌نوشت: ببخش به خاطر نیم‌فاصله‌ها.