۶۶

”…پر پرواز ندارم  

اما 

دلی دارم و حسرت درناها 

  

 و به هنگامی که مرغان مهاجر 

در دریاچه ی ماهتاب  

                    پارو می کشند ، 

خوشا رها کردن و رفتن 

خوابی دیگر  

             به مردابی دیگر 

                              به دریایی دیگر 

  

خوشا پر کشیدن،خوشا رهایی، 

خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی  

  

آه، این پرنده 

در این قفس تنگ 

نمی خواند 

…” 

ا.شاملو 

 

۷ دیدگاه »

  صادق wrote @ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۱۴ ق.ظ

اما من می‌خواهم رها زندگی کنم نه در قفس!

  محمدرضا wrote @ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۱:۳۵ ب.ظ

رهایی!!!

  monire wrote @ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۶:۲۶ ب.ظ

منم !

  Amirheydary wrote @ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۷:۰۰ ب.ظ

همه تو قفسیم.
فقط بعضیا خودشون اونقد کوچیکن که تنگی قفس رو حس نمیکنن.
من فکر میکنم زندگی بدون قفس توی این دنیا وجود نداره.
قسمت باشه، اون دنیا ;-)

  محمد سرائی wrote @ شهریور ۲۹م, ۱۳۸۶ at ۷:۰۳ ق.ظ

من امشب در کنار دریای مشکلاتم به تنهایی انتظار صبحی روشن را دارم
تا صبح در کنار دریا می نشینم و به انتظار پایان مشکلات

و امروز که صبح فرا رسید…

دریا طوفانی شد و با موج هایی شکستن مرا می خواست

  محمد م wrote @ شهریور ۲۹م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۱۹ ب.ظ

ta ghafas nabashe,,,,ghadre nafas ro nemidoonim

  حجت wrote @ شهریور ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۳:۵۴ ب.ظ

بدیش اینه که اینجا که تو قفسیم هیچ اونجا هم میترسم بندازنمون تو قفس و بدتر اینکه اینجا اعمال شاقه نداره اونجا اینم روشه!!

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>