شهریور ۲۸, ۱۳۸۶ at ۱۰:۰۳ ق.ظ
· Filed under مینیمالها
”…پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماهتاب
پارو می کشند ،
خوشا رها کردن و رفتن
خوابی دیگر
به مردابی دیگر
به دریایی دیگر
خوشا پر کشیدن،خوشا رهایی،
خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی
آه، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند
…”
ا.شاملو
پیوند پایدار
صادق wrote @ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۱۴ ق.ظ
اما من میخواهم رها زندگی کنم نه در قفس!
محمدرضا wrote @ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۱:۳۵ ب.ظ
رهایی!!!
monire wrote @ شهریور ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۶:۲۶ ب.ظ
منم !
همه تو قفسیم.
فقط بعضیا خودشون اونقد کوچیکن که تنگی قفس رو حس نمیکنن.
من فکر میکنم زندگی بدون قفس توی این دنیا وجود نداره.
قسمت باشه، اون دنیا ;-)
من امشب در کنار دریای مشکلاتم به تنهایی انتظار صبحی روشن را دارم
تا صبح در کنار دریا می نشینم و به انتظار پایان مشکلات
و امروز که صبح فرا رسید…
دریا طوفانی شد و با موج هایی شکستن مرا می خواست
محمد م wrote @ شهریور ۲۹م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۱۹ ب.ظ
ta ghafas nabashe,,,,ghadre nafas ro nemidoonim
حجت wrote @ شهریور ۳۱م, ۱۳۸۶ at ۳:۵۴ ب.ظ
بدیش اینه که اینجا که تو قفسیم هیچ اونجا هم میترسم بندازنمون تو قفس و بدتر اینکه اینجا اعمال شاقه نداره اونجا اینم روشه!!
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>