مهر ۲۴, ۱۳۸۶ at ۵:۱۷ ب.ظ · Filed under مینیمالها
کافی است پنجره اتاق را باز کنی آرام، نگاه کنی آسمان رنگ پریده را، و درخت زیتون روبه روی پنجره را که با باد
هماغوش گشته و بگذاری باد، بادی که خود پاییز است صورتت را نوازش کند.
و فراموش کنی تلخی پاییز هشتاد و پنج را.
و فراموش کنی درسهایی را که نخواندهای،
و هیچ فکر نکنی به چیزهایی که شنیدهای ،
و فراموش کنی نیشهای این جماعت را،
خالی از تمام فکرهایی ک هر روز و هر روز میفرسایندت،
بگذاری که گوش جانت مست شود از تصنیف نی زن استاد.
و تنها باد باشد و تو و غروب یک پاییز ملال آور.
مهر ۲۳, ۱۳۸۶ at ۹:۲۸ ق.ظ · Filed under مینیمالها
دوست عزیز،
لطفا وقتی آرشیو Google Talk مرا می خوانی، Mark Unread کن که جگر مبارکم نسوزد.
دریغ از این همه اعتماد.
مهر ۲, ۱۳۸۶ at ۱۰:۳۷ ق.ظ · Filed under مینیمالها
انسان تنها بود.
انسان ضعیف بود.
انسان شهوت جاودانگی داشت.
تو را عاشق شد.
تو عاشقش بودی، از ازل. بدون «از» بدون « تا»
جنس عشقتان فرق داشت.
انسان نفهمید.
تو را و عشقت را منکر شد.
و حالا سالهاست که انسان تنهاست.
مهر ۱, ۱۳۸۶ at ۱:۰۹ ب.ظ · Filed under مینیمالها
تلخ است در مسیر آرزوهای دیگران گام برداشتن، تلخ است و جانفرسا.