۶۸

انسان تنها بود.

انسان ضعیف بود.

انسان شهوت جاودانگی داشت.

تو را عاشق شد.

تو عاشقش بودی، از ازل. بدون «از» بدون « تا»

جنس عشقتان فرق داشت.

انسان نفهمید.

تو را  و عشقت را منکر شد.

و حالا سالهاست که انسان تنهاست.

 

۲۰ دیدگاه »

  monire wrote @ مهر ۲م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۳۳ ق.ظ

انسان گاهی خیلی بی شعور میشه اینم از اون موارده !! آخرش هم خودش ضرر میبینه .

  فرشته wrote @ مهر ۲م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۵۶ ق.ظ

اینم از خریت آدمه!

  صادق wrote @ مهر ۲م, ۱۳۸۶ at ۴:۵۳ ب.ظ

اینم از اشتباهات خدا!

  Amirheydary wrote @ مهر ۲م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۳۰ ب.ظ

خیلی زیبا نوشتید. عمیق و تأثرگذار.
ناسپاسی انسان خیلی وقتا کار دستش داده. اولین موردش ، چیزیه که شما نوشتید.

  ب و ف wrote @ مهر ۲م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۵۷ ب.ظ

عشق باشد همین و بس

  monire wrote @ مهر ۳م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۲۶ ق.ظ

ولی آقای نقاش زاده خدا که اشتباه نمیکنه !! خدا دوست داره و نمیتونه دوست نداشته باشه . این انسانه که اشتباه کرده که عظمت عشق خدا رو نفهمیده .

گفتم که : کلا آدم بیشعوریه این انسان .

  صادق wrote @ مهر ۳م, ۱۳۸۶ at ۵:۱۱ ق.ظ

عجب خدای ناتوانی شما دارید منیره خانم ;-)

  monire wrote @ مهر ۳م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۳۹ ق.ظ

آقای نقاش زاده خدای من خیلی هم تواناست .
این خدای شماست که ناتوانه
( هر کس خداش همون طوریه که توی ذهنش از اون تصور داره )
مثلا خدای من و زهرا عاشقه ولی خدای یکی از دوستام بی رحمه . یا خدای خیلی های دیگه خوابه ….

  صادق wrote @ مهر ۳م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۲۳ ق.ظ

مگت ایرو هه؟

  فرشته wrote @ مهر ۳م, ۱۳۸۶ at ۱:۰۸ ب.ظ

عجب بحثی!من تقریبا با منیره خانم موافقم!
راستی ممنون از دلگرمیتون زهرا خانم. از کجا فهمیدین که من می‌نویسم؟

  علی.ب wrote @ مهر ۵م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۲۹ ق.ظ

حیات غفلت رنگین یک دقیقه ای حواست

  saba wrote @ مهر ۶م, ۱۳۸۶ at ۴:۳۰ ب.ظ

از داستایوسکی شب های روشن رو بخون .
کتابی هم که منو تکون داد رستاخیز ماله تلوستوی بود

  monire wrote @ مهر ۸م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۰۵ ق.ظ

کجایــــــــــــــــــــــــــــــــی ؟!
دلم واست تنگ شده !! نمیخوای به آپی ؟!

  جزیره wrote @ مهر ۸م, ۱۳۸۶ at ۱:۰۰ ق.ظ

سلام. اینجارو از viwio.com گیر آوردم. جای خوبیه. من که به آرامشی که می خواستم رسیدم.

  حجت wrote @ مهر ۸م, ۱۳۸۶ at ۳:۵۰ ب.ظ

خدای ما خو هنو باکیش نیس
ولی اینو میدونم که خدا هم وقتی داشت این انسانو خلق مکرد خودشم فکر نمکرد که ایچون چیزی بنه تو آب در بیاد وگرنه نمکرد

  monire wrote @ مهر ۱۶م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۱۲ ق.ظ

یکی بود یکی نبود ! وقتی این یکی بود اون یکی نبود وقتی اون یکی بود این یکی نبود …..
کجایی دختر ؟! اون یکی میره ها !!

  حجت wrote @ مهر ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۵۲ ب.ظ

شما کجایین؟
کم کم دلبند شدم!!!!

  mohsen wrote @ مهر ۲۲م, ۱۳۸۶ at ۷:۳۰ ب.ظ

خانم درگاهی اولا مرسی/
ممکنه بدونم شما با اقای محمد منصوری چه نسبتی دارین؟
من ایمیلم رو گذاشتم
ممنون میشم جوابم رو بدین
عذر می خوام شما بختیاری هستین؟

  monire wrote @ آبان ۲م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۵۲ ب.ظ

حالا دیه نمیخوای آپ کنی ؟!
دو بار توی این مدت آپ کردی اونم نظر هاشو بستی ! بیا دیگه !! دلمون واست تنگ شده !!!

  پریسا wrote @ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۴۹ ق.ظ

سلام یه شعر از عرفان نظر آهاری توبلاگمه بخونیدش .شاید مرتبط با نوشته شما یعنی همونه با یه بیان دیگه.یه کم خوش بینانه تر!

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>