۷۹
آهو نمی شوی به این جست و خیز گوسفند،آیین چراغ خاموشی
نیست.قربانی خوف مرگ ندارد،مقدر است.بیهوده پروار شدی،کمتر
چریده بودی بیشتر می ماندی.
حاجی واشنگتن / علی حاتمی
آهو نمی شوی به این جست و خیز گوسفند،آیین چراغ خاموشی
نیست.قربانی خوف مرگ ندارد،مقدر است.بیهوده پروار شدی،کمتر
چریده بودی بیشتر می ماندی.
حاجی واشنگتن / علی حاتمی
صبح که از خواب بیدار شدم زندگی به طرز وحشتناکی ادامه داشت. من بودم و همان دغدغه های عجیب که انگار هیچ جایی در این دنیا ندارد. کسی مرا یادش نمی آید اما من پرم از خاطراتی که همیشه مرا فرسوده اند. دنیای کوچکی است. یک وجب جا پیدا نمی شود. مدام گیر می کنی به این آدم ها، آدم های لعنتی با خاطراتشان. درست همان موقع که فکر می کنی خیلی قوی هستی،یک تصمیم بزرگ میگیری، اتفاقی می افتد که همه چیز را بهم می ریزد. دنیای بی پدری است.
دلم می خواهد خالی از هر کس و هر چیز مست و سرخوش بنشینم به انتظار بهار…
یه انگلیسی که احتیاج فوری به شلوار راه راه داره می ره پیش خیاط.
[صدای خیاط]
«سرمون شلوغه. چهار روز دیگه بیاین آماده ست.» چهار روز گذشت.
«خیلی شرمنده م. هفته دیگه بیاین، دوخت خشتک رو خراب کردم.» یه هفته گذشت.
«بسیار شرمنده م، دو هفته دیگه بیاین، دوخت زیپ رو گند زدم.»
خلاصه بهار می شه و جادکمه ای ها هنوز باز نشده.
[صدای مشتری]
«لعنتی، اصلا خجالت داره. تو شش روز، می شنوی، تو شش روز خدا دنیا رو ساخت. اون وقت توی لعنتی تو سه ماه نتونستی یه شلوار خوب برای من بدوزی!»
[صدای خیاط]
«ولی آقای محترم، یه نگاه
به دنیا بنداز
یه نگاه هم
به شلوار من!»
دست آخر / ساموئل بکت / ترجمه استاد مهدی نوید
تماشا میکنم،
می شنوم،
حیران میشوم.
غمی به دل مینشیند،
لبخندی بر لبم.
شادم و شادیم حقیقی هست یا نیست.
نیست که نیست!
نه که نه!
اصلا هر غلطی خواستی بکن!
بعد گفته بودی به دَرَک! و چشمان من خیره ماند به دهانت که نمیدیدمش.
انگار دیگر زمان آن بود
که پاک کنم،
که ببُرم.