اسفند ۲۶, ۱۳۸۶ at ۲:۳۸ ب.ظ
· Filed under مینیمالها
صبح که از خواب بیدار شدم زندگی به طرز وحشتناکی ادامه داشت. من بودم و همان دغدغه های عجیب که انگار هیچ جایی در این دنیا ندارد. کسی مرا یادش نمی آید اما من پرم از خاطراتی که همیشه مرا فرسوده اند. دنیای کوچکی است. یک وجب جا پیدا نمی شود. مدام گیر می کنی به این آدم ها، آدم های لعنتی با خاطراتشان. درست همان موقع که فکر می کنی خیلی قوی هستی،یک تصمیم بزرگ میگیری، اتفاقی می افتد که همه چیز را بهم می ریزد. دنیای بی پدری است.
دلم می خواهد خالی از هر کس و هر چیز مست و سرخوش بنشینم به انتظار بهار…
پیوند پایدار
غریب wrote @ اسفند ۲۶م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۲۹ ب.ظ
به طلوع این گلستان، بنشین سرو خرامان
بنگر وفای یاران، نه رها کنند یاری
cheshme wrote @ اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۹:۱۲ ق.ظ
زهرای عزیزم
برایت از صمیم قلب سال شاد و سرخوشی فراوان آرزو می کنم. کاش می دیدمت در این اصفهان که پر است از بوی یادها و خاطرات و پر است از بوی بهار.
حجت wrote @ اسفند ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۳:۱۷ ب.ظ
آدمها لعنتی و دنیا بی پدر است، همین است که هست، میخوای بخواه، نمیخوای نخواه!!!
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>