Archive for فروردین, ۱۳۸۷

۸۲

بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید. من دست تو را می گیرم و تا آخر ساحل می دوم. آنجا که ستاره ها از آسمان به دریا می رسند. آنجا که دریا به زمین دست می دهد. بگذار بچه های ما کنار ساحل با شوق فریاد بکشند و با ماسه ها عجیب ترین شکل ها را بسازند و شب کنار آتش با هم بی معنی ترین شعرهای دنیا را بخوانیم و عجیب ترین دایی دنیا با خواهرزاده هایش برقصد…

بر سر رویاهایمان چه می آید؟

انگار چشمانت را باز کنی و ببینی همه راه را اشتباه رفته ای .

آدم است دیگر. عجیب و غریب. می داند اشتباه می کند ولی سرسختانه می خواهد اشتباهی برود . از این احمقانه تر می شود؟

۸۱

همین جوری که دلم گرفته بود و زل زده بودم به فنجان‌های قهوه روی میز، و تو داشتی با شکر پاش بازی می‌کردی. از پشت شکرپاش به من نگاه می‌کنی و می‌گویی خداییش این بیشتر از ما از زندگی لذت می‌برد. و اشاره میکنی به شکرپاش. بعد انگار که نه دیروزی بوده است و نه فردایی با هم فروغ می‌خوانیم.و بوی دود سیگار که می‌پیچد توی کافه، و صدای تار علی‌زاده که می‌پیچد توی کافه. و سهم ما از زندگی که همین لحظه‌هاست.

۸۰

نوروز ۸۷

چی بخوریم؟

با کی بخوریم؟

کجا بخوریم؟