فروردین ۲۹, ۱۳۸۷ at ۲:۰۵ ب.ظ · Filed under مینیمالها
بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید. من دست تو را می گیرم و تا آخر ساحل می دوم. آنجا که ستاره ها از آسمان به دریا می رسند. آنجا که دریا به زمین دست می دهد. بگذار بچه های ما کنار ساحل با شوق فریاد بکشند و با ماسه ها عجیب ترین شکل ها را بسازند و شب کنار آتش با هم بی معنی ترین شعرهای دنیا را بخوانیم و عجیب ترین دایی دنیا با خواهرزاده هایش برقصد…
بر سر رویاهایمان چه می آید؟
انگار چشمانت را باز کنی و ببینی همه راه را اشتباه رفته ای .
آدم است دیگر. عجیب و غریب. می داند اشتباه می کند ولی سرسختانه می خواهد اشتباهی برود . از این احمقانه تر می شود؟
فروردین ۱۷, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۱ ب.ظ · Filed under مینیمالها
همین جوری که دلم گرفته بود و زل زده بودم به فنجانهای قهوه روی میز، و تو داشتی با شکر پاش بازی میکردی. از پشت شکرپاش به من نگاه میکنی و میگویی خداییش این بیشتر از ما از زندگی لذت میبرد. و اشاره میکنی به شکرپاش. بعد انگار که نه دیروزی بوده است و نه فردایی با هم فروغ میخوانیم.و بوی دود سیگار که میپیچد توی کافه، و صدای تار علیزاده که میپیچد توی کافه. و سهم ما از زندگی که همین لحظههاست.
فروردین ۱۱, ۱۳۸۷ at ۸:۵۴ ق.ظ · Filed under مینیمالها
نوروز ۸۷
چی بخوریم؟
با کی بخوریم؟
کجا بخوریم؟