Archive for فروردین ۱۷, ۱۳۸۷

۸۱

همین جوری که دلم گرفته بود و زل زده بودم به فنجان‌های قهوه روی میز، و تو داشتی با شکر پاش بازی می‌کردی. از پشت شکرپاش به من نگاه می‌کنی و می‌گویی خداییش این بیشتر از ما از زندگی لذت می‌برد. و اشاره میکنی به شکرپاش. بعد انگار که نه دیروزی بوده است و نه فردایی با هم فروغ می‌خوانیم.و بوی دود سیگار که می‌پیچد توی کافه، و صدای تار علی‌زاده که می‌پیچد توی کافه. و سهم ما از زندگی که همین لحظه‌هاست.