۸۱

همین جوری که دلم گرفته بود و زل زده بودم به فنجان‌های قهوه روی میز، و تو داشتی با شکر پاش بازی می‌کردی. از پشت شکرپاش به من نگاه می‌کنی و می‌گویی خداییش این بیشتر از ما از زندگی لذت می‌برد. و اشاره میکنی به شکرپاش. بعد انگار که نه دیروزی بوده است و نه فردایی با هم فروغ می‌خوانیم.و بوی دود سیگار که می‌پیچد توی کافه، و صدای تار علی‌زاده که می‌پیچد توی کافه. و سهم ما از زندگی که همین لحظه‌هاست.

۷ دیدگاه »

  حجت wrote @ فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۸:۱۰ ب.ظ

این لحظات طعم خوش زندگیست

  Neo wrote @ فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۹:۲۱ ق.ظ

In Africa coffeeshop?

  احسان wrote @ فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۶:۴۱ ب.ظ

به نظر من که هیچ شباهتی به لحظه ی خوش زندگی نداره
تصورات خییییییییییییییلی خوش تری می شه داشت و باید داشت

  Amirheydary wrote @ فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷ at ۶:۰۹ ق.ظ

«و بوی دود سیگار که می‌پیچد توی کافه،
و صدای تار علی‌زاده که می‌پیچد توی کافه.
و سهم ما از زندگی که همین لحظه‌هاست…»
و دیگر هیچ…
به‌به! به‌به!

  محمدرضا wrote @ فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۹:۰۵ ب.ظ

خاطره‌ها،
تنها سهم من از زندگی. تنها سهم.

  سلاله wrote @ فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۴:۵۴ ب.ظ

سهم شما از زندگی همینه فقط؟ یا سهم زندگیتون در لخظات دل گرفتگیه؟
امیدوارم سهمتون از زندگی همیشه پرباشه از بهترین خاطره ها.

  flashman_beta wrote @ فروردین ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۳:۲۹ ب.ظ

به هم بگرد

زندگی دوسه روزش عرض زمین است

وگرنه با فریب یک اتاق و چند تا روزنامه عصر چیزی عوض نمی شود.

ماههای تولدم را می شمارم

از روی تیر های چراغ برق عبور می کنی

و من اردیبهشت سالهای عاشق شدنم را فراموش کرده ام.

تمام خیابانها بوی رخت چرک و دستمالهای عاشقانه می دهند

من اگر هزار بار بنویسم الف یار خم نمی شود

از روی زمین برداردم.

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>