همین جوری که دلم گرفته بود و زل زده بودم به فنجانهای قهوه روی میز، و تو داشتی با شکر پاش بازی میکردی. از پشت شکرپاش به من نگاه میکنی و میگویی خداییش این بیشتر از ما از زندگی لذت میبرد. و اشاره میکنی به شکرپاش. بعد انگار که نه دیروزی بوده است و نه فردایی با هم فروغ میخوانیم.و بوی دود سیگار که میپیچد توی کافه، و صدای تار علیزاده که میپیچد توی کافه. و سهم ما از زندگی که همین لحظههاست.
۷ دیدگاه »
این لحظات طعم خوش زندگیست
In Africa coffeeshop?
به نظر من که هیچ شباهتی به لحظه ی خوش زندگی نداره
تصورات خییییییییییییییلی خوش تری می شه داشت و باید داشت
«و بوی دود سیگار که میپیچد توی کافه،
و صدای تار علیزاده که میپیچد توی کافه.
و سهم ما از زندگی که همین لحظههاست…»
و دیگر هیچ…
بهبه! بهبه!
خاطرهها،
تنها سهم من از زندگی. تنها سهم.
سهم شما از زندگی همینه فقط؟ یا سهم زندگیتون در لخظات دل گرفتگیه؟
امیدوارم سهمتون از زندگی همیشه پرباشه از بهترین خاطره ها.
به هم بگرد
زندگی دوسه روزش عرض زمین است
وگرنه با فریب یک اتاق و چند تا روزنامه عصر چیزی عوض نمی شود.
ماههای تولدم را می شمارم
از روی تیر های چراغ برق عبور می کنی
و من اردیبهشت سالهای عاشق شدنم را فراموش کرده ام.
تمام خیابانها بوی رخت چرک و دستمالهای عاشقانه می دهند
من اگر هزار بار بنویسم الف یار خم نمی شود
از روی زمین برداردم.
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
