Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۷

۱۰۱

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه میهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته، انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهشیار…

۱۰۰

کوزه‌گر از لیوان دو جداره استیل آب می‌خوره.

۹۹

نه زندگی صحنه زیبای هنرمندی من بود و نه ترانه‌ای بر لب من بود.
تنها ناله‌ای.
لب باز می‌کنم.
ناله از دردهای کوچک است.
عبور می‌کنم.

۹۸

می‌دونی عزیزم،
تو افسانه زندگی من نبودی،
حتی یک داستان کوتاه هم نبودی،
تو فقط یک مینیمال ناشیانه بودی.

۹۷

شما هم آن بالا
مثل اینها،
این پائین فکر میکنی؟

۹۶

بعد با عصبانیت گفته بود« هر چیزی اصولی دارد.»

و آن من بازیگوش، گوشه ذهنم بغض کرد و نشست. و شروع کرد ناخن انگشت‌ اشاره‌اش را جویدن. و یادش آمد که از تمام اصول، از تمام قالب‌ها بیزار بود. از خط‌کش‌هایی که می‌خواست بودنش را اندازه بگیرد.

پرسیده بود:« می‌فهمی؟!! بعید می‌دانم.»

و بعد آن من بازیگوش خنده‌اش گرفت از این‌همه حماقت و رفت بالای ذهنم نشست و شروع کرد پاهایش را تکان دادن و آواز خواندن.

] نقش نیشخندی بر لب [

۹۵

می‌آیم

می‌روی.

می‌روم

می‌آیی.

تمام قصه این بود :

«یکی بود، وقتی اون یکی نبود.»

۹۴

خدایی این کامنت اولو بخونید.

۹۳

کریستوفر همه نوشته‌هامو از پنجره پرت کرد بیرون. کاغذها را باد می‌برد. من به هق هق می‌افتم. دلم می‌خواهد بدوم تا ابد. اما دیگر نفس ندارم. دیگر نمی‌خواهمش. بارها مرا شکسته بی‌آنکه کسی باشد. دلم می‌خواهد بدوم یک نفس. بی‌‌آنکه  دیگر چیزی بشنوم یا ببینم. حتی صدای بوق ممتد یک راننده مست را…

«جوی خون و کاغذهایی که مچاله شده‌اند…»

 

۹۲

Let’s do something crazy,
something absolutely wrong .
while we’re waiting
for the miracle to come

Leonard Cohen
Next entries »