Archive for اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۷

۸۹

سال پیش بود. درست همین روزها. همین روزهای آفتابی که هوا آن‌قدر گرم نشده و همه چیز انگار روبه راه است و هیچ ابری در آسمان نیست. اوایل اردی‌بهشت . همان بعدازظهرهای کش‌دار و پر بطالت. عطر یاس‌های امین الدوله  و صدای جیغ و داد بچه‌هایی که تمام زمستان را خواب بوده‌اند.

 من اما با خودم در کوچه پس کوچه‌های  قدیمی این شهر پرسه می‌زدم و فکر می‌کردم به حس‌هایی که خیلی کم‌رنگ شده بود، به بودنم. به بی‌تفاوتی بی‌رحمانه‌ای که همه بودنم را فرا گرفته بود. به اشتیاقی که در میان نبود. به عادت‌هایی که عادت کرده بودم.

امسال هم همین روزها، اوایل اردی‌بهشت، من هستم و خودم در کوچه‌های شهری که شهر من نیست. مثل اردی‌بهشت‌های دیگر…