۸۹

سال پیش بود. درست همین روزها. همین روزهای آفتابی که هوا آن‌قدر گرم نشده و همه چیز انگار روبه راه است و هیچ ابری در آسمان نیست. اوایل اردی‌بهشت . همان بعدازظهرهای کش‌دار و پر بطالت. عطر یاس‌های امین الدوله  و صدای جیغ و داد بچه‌هایی که تمام زمستان را خواب بوده‌اند.

 من اما با خودم در کوچه پس کوچه‌های  قدیمی این شهر پرسه می‌زدم و فکر می‌کردم به حس‌هایی که خیلی کم‌رنگ شده بود، به بودنم. به بی‌تفاوتی بی‌رحمانه‌ای که همه بودنم را فرا گرفته بود. به اشتیاقی که در میان نبود. به عادت‌هایی که عادت کرده بودم.

امسال هم همین روزها، اوایل اردی‌بهشت، من هستم و خودم در کوچه‌های شهری که شهر من نیست. مثل اردی‌بهشت‌های دیگر…     

۸ دیدگاه »

  او wrote @ اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۶:۵۶ ب.ظ

بعضی وقت‌ها آدم‌ها باید با خودشون قدم بزنن که راه و چاه یادشون بیاد.

  حجت wrote @ اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۹:۰۱ ب.ظ

توی شهر غریب هم اگر قدم بزنی مطمئن باش آشنایی پیدا خواهی کرد!!

  نیمه خالی لیوان wrote @ اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۵ ق.ظ

پس اثرات اردیبهشت است حسهای این روزها…

  علی wrote @ اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۷ at ۹:۳۱ ب.ظ

دقیقا اینو که خوندم برگشتم به پارسال و مطلب تو وبلاگ “یادگار دوست”
در ضمن روزتون مبارک خانم درگاهی عزیز!

  مریم wrote @ اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۹ ق.ظ

سلام
احساسات عجیب که نمی دانم فلسفه اش چیست.
به وبلاگ من سربزن.

  غریب wrote @ اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۲۴ ق.ظ

اردی‌بهشت بر همگان سبز و خرم است
اردی‌بهشت ماست که اردی ‌جهنم است

  مهسا wrote @ اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۶:۱۳ ب.ظ

سلام
من مهسا-یه دختر سمپادی یزدی-ام و شما رو میشناسم اما فکر نمی کنم شما هم منو بشناسین
اومدم که ۱۴ اردیبهشت-روز سمپاد- رو بهتون تبریک بگم
شاد و پیروز باشین

  atefe wrote @ خرداد ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۴ ق.ظ

tavalodet mobarak

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>