۹۰

مثل وقت‌هایی که آن‌قدر اسمم را تکرار می‌کنم که بی‌مفهوم می‌شود، برایم گنگ می‌شود، آدم‌هایی که خیلی نزدیک‌اند برایم غریبه می‌شوند آن‌قدر که وحشت می‌کنم از بودنشان. اینجا کسی در درون من خسته است از این همه نزدیکی از این همه دوری…دلش تنهایی می‌خواهد…

۴ دیدگاه »

  محمدرضا wrote @ اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۲۲ ب.ظ

ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من

هوای گریه با من
هوای گریه با من

  مریم wrote @ اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۹:۰۱ ق.ظ

سلام
این جا حال وهوای عجیبی حاکم است
کاش علت جویی دست از سرمن بر می داشت
ببخشید دیروز آدرس وبلاگم رااشتباه واردکردم ضمن عذر خواهی دعوت می کنم
به وبلاگ من در آدرس زیر سر بزنی:
http://www.inthenameofmygod.blogspot.com

  حجت wrote @ اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۲۵ ب.ظ

ما آدمها از تنهای به شلوغی از شلوغی به تنهایی پناه میبریم؛ خدا هم در کارمان مانده است

  atefe wrote @ اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۵:۳۵ ب.ظ

khaneat sard ast khorshidy dar pakat migozaram va barayat post mikonam
alie zahra

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>