اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۷ at ۹:۵۶ ب.ظ
· Filed under مینیمالها
کریستوفر همه نوشتههامو از پنجره پرت کرد بیرون. کاغذها را باد میبرد. من به هق هق میافتم. دلم میخواهد بدوم تا ابد. اما دیگر نفس ندارم. دیگر نمیخواهمش. بارها مرا شکسته بیآنکه کسی باشد. دلم میخواهد بدوم یک نفس. بیآنکه دیگر چیزی بشنوم یا ببینم. حتی صدای بوق ممتد یک راننده مست را…
«جوی خون و کاغذهایی که مچاله شدهاند…»
Permalink
حجت wrote @ اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۵۰ ب.ظ
لعنتی…….
دنیا لعنتیست
آدمها لعنتی تر
مریم wrote @ اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۹:۲۳ ب.ظ
سلام زهرا
چه تلخ وبغض آلود
…بی آنکه کسی باشد…بی انکه کسی باشد….
.با اجازه لینک وبلاگتان را در وبلاگم گذاشتم
«جوی خون و کاغذهایی که مچاله شدهاند…»: مصدوم حاصر است!
و صدای همهمهی مردم که نیمی از آنها دکترند و به مداوای مصدوم مشغول میشوند، و نیم دیگرشان که پلیس هستند و درمورد تصادف نظریه کارشناسی میدهند!
و صدای آژیر آمبولانس که بعد از ۲۵ دقیقه میرسد،
و صدای آژیر پلیس که بعد از ۴۵ دقیقه میرسد…
چقد سروصدا! اغصابمون ریخت به هم…
خدا رحمتش کنه. همش تقصیر این کریستوفر هنر نشناسه!
البته مست بودن اون راننده هم در این حادثه ناگوار نقش بهسزائی داشته!
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>