۹۳

کریستوفر همه نوشته‌هامو از پنجره پرت کرد بیرون. کاغذها را باد می‌برد. من به هق هق می‌افتم. دلم می‌خواهد بدوم تا ابد. اما دیگر نفس ندارم. دیگر نمی‌خواهمش. بارها مرا شکسته بی‌آنکه کسی باشد. دلم می‌خواهد بدوم یک نفس. بی‌‌آنکه  دیگر چیزی بشنوم یا ببینم. حتی صدای بوق ممتد یک راننده مست را…

«جوی خون و کاغذهایی که مچاله شده‌اند…»

 

۳ دیدگاه »

  حجت wrote @ اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۵۰ ب.ظ

لعنتی…….
دنیا لعنتیست
آدمها لعنتی تر

  مریم wrote @ اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۹:۲۳ ب.ظ

سلام زهرا
چه تلخ وبغض آلود
…بی آنکه کسی باشد…بی انکه کسی باشد….
.با اجازه لینک وبلاگتان را در وبلاگم گذاشتم

  مهدی امیرحیدری wrote @ اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۹:۴۶ ق.ظ

«جوی خون و کاغذهایی که مچاله شده‌اند…»: مصدوم حاصر است!
و صدای همهمه‌ی مردم که نیمی از آن‌ها دکترند و به مداوای مصدوم مشغول می‌شوند، و نیم دیگرشان که پلیس هستند و درمورد تصادف نظریه کارشناسی می‌دهند!
و صدای آژیر آمبولانس که بعد از ۲۵ دقیقه می‌رسد،
و صدای آژیر پلیس که بعد از ۴۵ دقیقه می‌رسد…
چقد سروصدا! اغصابمون ریخت به هم…
خدا رحمتش کنه. همش تقصیر این کریستوفر هنر نشناسه!
البته مست بودن اون راننده هم در این حادثه ناگوار نقش به‌سزائی داشته!

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>