۹۵

می‌آیم

می‌روی.

می‌روم

می‌آیی.

تمام قصه این بود :

«یکی بود، وقتی اون یکی نبود.»

۷ دیدگاه »

  فرشته wrote @ اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۹ ق.ظ

چه غم‌انگیز! :(

  شهاب طباطبایی wrote @ اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۴۱ ب.ظ

جالب بود

  او wrote @ اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۱ ق.ظ

شاید هم هر دوشون بودند اما هیچکدوم اون یکی را ندید، شاید …

  مجید wrote @ اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۵:۵۵ ب.ظ

…. به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

  محمد wrote @ اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۷ at ۹:۲۴ ب.ظ

همیشه همینه.این زندگی لعنتی همیشه همینطور نامرده

  بهرنگ wrote @ خرداد ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۸ ق.ظ

.
.
مستیه دیگه
وقتی می خوای بیاد ، میره
وقتی می خوای بره ، میاد
مثل خیلی چیزا
زن
آخریشه …
.
.
.

  بهرنگ wrote @ مرداد ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۹:۲۳ ب.ظ

.
.
.
I devoted to the duty you charged me… and finally when we could be together again you weren’t there.
Why weren’t you there
?…
.
.

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>