۹۱
اما این دیدارها، این بدرودها، عاقبت ما را نابود میکنند.
ویرجینیا وولف
مثل وقتهایی که آنقدر اسمم را تکرار میکنم که بیمفهوم میشود، برایم گنگ میشود، آدمهایی که خیلی نزدیکاند برایم غریبه میشوند آنقدر که وحشت میکنم از بودنشان. اینجا کسی در درون من خسته است از این همه نزدیکی از این همه دوری…دلش تنهایی میخواهد…
سال پیش بود. درست همین روزها. همین روزهای آفتابی که هوا آنقدر گرم نشده و همه چیز انگار روبه راه است و هیچ ابری در آسمان نیست. اوایل اردیبهشت . همان بعدازظهرهای کشدار و پر بطالت. عطر یاسهای امین الدوله و صدای جیغ و داد بچههایی که تمام زمستان را خواب بودهاند.
من اما با خودم در کوچه پس کوچههای قدیمی این شهر پرسه میزدم و فکر میکردم به حسهایی که خیلی کمرنگ شده بود، به بودنم. به بیتفاوتی بیرحمانهای که همه بودنم را فرا گرفته بود. به اشتیاقی که در میان نبود. به عادتهایی که عادت کرده بودم.
امسال هم همین روزها، اوایل اردیبهشت، من هستم و خودم در کوچههای شهری که شهر من نیست. مثل اردیبهشتهای دیگر…
…چون تمامی کودکان، ابتدا خود را به جای خدا گرفته بودم. تا هفت سالگی از مقاومت دنیا بی خبر بودم. خود را شاه، قادر مطلق، آگاه از بود و نبود و جاودانه احساس کرده بودم… خود را خدا پنداشتن، عادی ترین هوس کودکان خوشبخت است.
بزرگ شدن، همان خرد و ناچیز شدن بود. دنیا، افسون خود را از دست داد. انسان چیست؟ فقط کسی که قدرت ندارد… کسی که نمی تواند همه چیز را بداند. کسی که نمی تواند هرچه خواست بکند. کسی که نمی تواند نمیرد. شناخت حد و حدودم، پوسته ی کودکی ام را ترکاند. در هفت سالگی دیگر مطلقا خدا نبودم.
انجیل های من / اریک ـ امانوئل اشمیت
روانشناس به لئون گفته عمده مشکلاتش به خاطر اینه که تئوری زندگیش بیشتر از عملکردشه. حالا این لئون چپ میره راست میآد یا نمیدونم راست میره چپ میآد، هی به من میگه کتاب نخون، فیلم نبین…
تاره باهاش که درد و دل میکنی هی میگه: فکرش نکن!!!
خلاصه فقط شده :
Just Do It!