Archive for خرداد, ۱۳۸۷

۱۱۳

چه قدر حقیر و بی‌معنا! دیشب شاه مرد. باورت می‌شود؟

شهرزاد اما نیمه شب، با سینه‌های برهنه راه افتاده بود در خیابانی طولانی‌.

شاید تک تک خاطرات کهنه‌اش را برای آخرین بار به یاد ‌آورده بود تا برای همیشه از یاد ببرد و تا صبح گریه کرده بود.

شاید هم گفته بود به جهنم و زل زده بود به آسمان و سیگاری روشن کرده بود و هی راه رفته بود و فکر کرده بود آدم‌ها ارزشش را ندارند چه شاه باشند چه گدا. و پاهایش درد گرفته بود.

شاید …

کسی چه می‌داند. اما دیشب شاه مرده بود و شهرزاد با سینه‌های برهنه راه افتاده بود در خیابان.

۱۱۲

زمان! بی‌پدر!

جذابیتم را پس بده.

۱۱۱

دلم آن روزهای دور را می‌خواهد که وقتی غر می‌زدم خسته‌ام، می‌گفت برو بازی کن دوباره برگرد.

دلم بازی می‌خواهد، دلم دیوانه بازی می‌خواهد. دلم می‌خواهد هیچ مسئولیتی نداشته یاشد نه مسئول کسی باشد نه چیزی. دلم خسته است خیلی.

۱۱۰

…می‌دانم که مفتون یک انسان بودن یعنی چه. کسی که آدم به اندازه‌ای که دوستش دارد، از او متنفر است!

و نیچه گریه کرد، اروین یالوم

۱۰۹

قبل‌ترها فکر می‌کردم چه‌طور می‌شود از آدم‌ها متنفر بود، این روزها فکر می‌کنم چه‌طور می‌شود آدم‌ها را دوست داشت.

۱۰۸

از باده‌ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده‌است؟

۱۰۷

که می با دیگران خوردست و با من سر گران دارد، لامصب!

۱۰۶

آقای ایکس عزیز، سلام

خیلی وقت بود روی سگتون بالا نیومده بود، دلمون تنگ شده بود. فکر کرده بودیم خدای ناکرده طوریتون شده.

از اینکه در سلامت کامل به سر می‌برید، خوشحال می‌باشیم.

با احترام

زهرا درگاهی

۱۰۵

یک دختر برای حرف زدن

یک دختر برای خندیدن

یک دختر برای گریستن

یک دختر برای سکوت و تماشا

یک دختر برای در باران قدم زدن

یک دختر برای خوابیدن.

مرد داشت دفترچه تلفنش را مرور می‌کرد.

۱۰۴

And I was thinking to myself,
This could be Heaven or this could be Hell…

“Hotel California”

Next entries »