۱۱۳

چه قدر حقیر و بی‌معنا! دیشب شاه مرد. باورت می‌شود؟

شهرزاد اما نیمه شب، با سینه‌های برهنه راه افتاده بود در خیابانی طولانی‌.

شاید تک تک خاطرات کهنه‌اش را برای آخرین بار به یاد ‌آورده بود تا برای همیشه از یاد ببرد و تا صبح گریه کرده بود.

شاید هم گفته بود به جهنم و زل زده بود به آسمان و سیگاری روشن کرده بود و هی راه رفته بود و فکر کرده بود آدم‌ها ارزشش را ندارند چه شاه باشند چه گدا. و پاهایش درد گرفته بود.

شاید …

کسی چه می‌داند. اما دیشب شاه مرده بود و شهرزاد با سینه‌های برهنه راه افتاده بود در خیابان.

۲ دیدگاه »

  ashna wrote @ خرداد ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۶ ب.ظ

kheili neveshtehat khoshgelan doos joo
:x:x

  محمد wrote @ خرداد ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۳:۲۷ ب.ظ

نمی دانست چگونه ایستاده است وقتی نگاهش را از ماه هم می دزدید…

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>