Archive for تیر, ۱۳۸۷

۱۱۹

تیر می‌کشد این‌همه نبودنت روی سینه‌ام. با من برقص، با من برقص، ایمانوئل. شیشه مربای هویج روی میز مانده. پاهایم را تاب می‌دهم. چه قدر شلخته شده‌ای این روزها. گنجشک‌ها همه پریده‌اند گرمتر که می‌شود دیگر نمی‌خوانند . همین حالاست که بالا بیاورم. انگشت‌هایت می‌لرزند. قندها را زیر دندانت خرد می‌کنی. با من برقص، با من برقص ایمانوئل، دستهای من به تو نمی‌رسند. تیر می‌کشد سینه‌ام. من برایت شربت آلبالو درست می‌کنم. ایستاده‌ای در چارچوب آشپزخانه با آبی‌ترین نگاه. لبخندت خیس شده انگار مرد بارانی. لیوان چای تلخم یخ می‌کند. . فریاد می‌کشی تو غلط می‌کنی و ابروهایت را که بالا می‌اندازی چشم‌هایم سرخ می‌شود و گرم. زودتر از این‌ها باید می‌بریدی رفیق. من می‌نشینم روی صندلی و اشک چشم‌هایم را خالی نمی‌کند یک لحظه. دخترک می‌خندد، دست‌هایت را می‌کشد، با من نمی‌رقصی موسیو؟

۱۱۸

منم در موج دریاهای عشقت،

موج دریاهای عشقت.

مرا گویی کجایی، من چه دانم؟ من چه دانم…

مرا گویی تو را با این قفس چیست؟ اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟

ابن قفس چیست؟ این قفس چیست؟

من چه دانم، من چه دانم؟ من چه دانم…

مرا راه صوابی بود گم شد

از آن ترک خطایی من چه دانم …من چه دانم… من چه دانم…

اینجا هوا داغ است و این تابستان لعنتی هی خراب می‌شود توی سرم. میان همه نبودن‌هایت، نفسم می‌گیرد. برای صدمین بار فرو می‌خورم این بغض لعنتی‌ام را. دیر است. خیلی دیر برای هر آمدنی. من دلتنگ تو و تو دلتنگ آن دیگری و شاید آن دیگرانت. دلم می‌خواست باشی تا میان بازوانت، گریه کنم. میان آن‌همه مردانگی که مرا در بر می‌‌گرفت و مرا پر می‌کرد از بودن تو و فقط تو، انگار هیچ نبود دیگر جز تو. که با دستهایت اشک‌هایم را پاک کنی و من انگشتهایت را که می‌کشی روی گونه‌هایم بو کنم. جان جهان. من دلتنگ تو بودم و دلتنگی همچین حس پیچیده‌ای نیست. مثله همه آدم‌ها. دلم تنگ بود. گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت. دل‌تنگ تمام ترانه‌هایی که پر از ما بود. دل‌تنگ هوای بودنت. که پر شویم از خنده، از اشک، از سکوت از فریادهای شادی. که راه بیفتیم توی کوچه‌ها. که شاید برف بیاید، مثله آن‌شب که سردت بود و دستم را گرفته بودی. آسمان قرمز بود و دانه های برف در روشنایی چراغ سر کوچه یواش یواش توی هوا سر می‌خوردند. دستم را گذاشته بودی روی سینه‌ات و داشتیم تند تند راه می‌رفتیم . برف‌ها یک جوری خیلی قشنگ نشسته‌اند میان خرمایی موهای مجعدت. یک مرتبه می‌ایستی. انگشتانت را می‌گذاری زیر چانه‌ام و سرم را بلند می‌کنی و یک جور نگاه می‌کنی که من آب شوم در چشمانت. من بیشتر از همیشه دوستت دارم. اما لال می‌شوم. دلم می‌خواهد هیچ وقت تمام نشود، دستان تو که مثل دست‌های هیچ کدام از آدم‌هایی نبود که می‌شناختم…

۱۱۷

آمدم بگویم آااا

نه این‌که راه دور باشد و من خسته

سخت بود اعتراف در بی‌اعتنایی چشمانی که دنیا در آن می‌درخشد.

آمدم بگویم: آااا…

- آدم نمی‌شوی!

آمدم بگویم آاا…

- آه و ناله مکن، گوش‌هایم پر است.

آمدم بگویم آاا…

-آنها آمدند.

بازوی یکی از آنها را گرفتی و دنیا در لب‌های تو می‌خندید.

آااا..آااشتی نمی‌کنی؟

محو شده‌ای در دوردست.

۱۱۶


چه روزگاری داشتیم وقتی تو را نداشتیم.

۱۱۵

در این تاریکخانه،

رنج را می‌کشند، غصه را می‌خورند، لبخند را تزریق می‌کنند.

۱۱۴

ساعت‌های آخر شب جمعه، بی‌رحم‌تر از آن بودند که به این زودی تمام شوند. هی‌کش می‌آمدند و دلگیرتر می‌شدند. من داشتم میان صفحات صید قزل‌آلا در آمریکا پرسه می‌زدم. پرسه زدن و چرخیدن. چیزی که شده بود تمام زندگی این روزها. و گاهی پرسیدن این سئوال که پس من کجا هستم؟ و آخر چرا؟

سعی کن شب زود بخوابی، مادر گفته بود.

چراغ را خاموش می‌کنم و به رختخواب می‌روم. در شب‌ها رازی است. رازی که آن را تنها دو رفیق می‌دانند، دو رفیق که شب‌ها را با پرشورترین درد دل‌های خود می‌گذرانند و صبح‌ها جز سکوت و شاید چند شوخی بی‌مزه چیزی بینشان نیست. در شب‌ها دیوانگی و مستی هست که روز از آن بی‌خبر است. ولی امشب من هم مثل خیلی از شب‌ها در سکوت می‌گذرد. دلم نمی‌خواهد بگویم به صدای سکوت گوش می‌دهم از این جملات پوسیده است که شاعرها دویست سال است استفاده می‌کنند. بیرون انگار همه بیدارند، پسرکی که دنبال دوچرخه دوستش می‌دود و فحش می‌دهد. مادری که از پنجره سر کودک سر به هوایش فریاد می‌زند.

خوابم نمی‌برد. به دوست تازه‌ام فکر می‌کنم. موسیو ابراهیم. دلم برایش تنگ می‌شود برای خنده‌هایش شاید…یواش یواش چشم‌هایم گرم می‌شود، خواب می‌بینم. خواب دریا را و آدم‌هایی که در ساحل می‌چرخند و می‌چرخند، تا فراموش کنند یا شاید به یاد بیاورند. موسیو ابراهیم را می‌بینم دورتر از همه کتاب در دست دارد به من لبخند می‌زند.