۱۱۷
آمدم بگویم آااا
نه اینکه راه دور باشد و من خسته
سخت بود اعتراف در بیاعتنایی چشمانی که دنیا در آن میدرخشد.
آمدم بگویم: آااا…
- آدم نمیشوی!
آمدم بگویم آاا…
- آه و ناله مکن، گوشهایم پر است.
آمدم بگویم آاا…
-آنها آمدند.
بازوی یکی از آنها را گرفتی و دنیا در لبهای تو میخندید.
آااا..آااشتی نمیکنی؟
محو شدهای در دوردست.
