۱۱۷

آمدم بگویم آااا

نه این‌که راه دور باشد و من خسته

سخت بود اعتراف در بی‌اعتنایی چشمانی که دنیا در آن می‌درخشد.

آمدم بگویم: آااا…

- آدم نمی‌شوی!

آمدم بگویم آاا…

- آه و ناله مکن، گوش‌هایم پر است.

آمدم بگویم آاا…

-آنها آمدند.

بازوی یکی از آنها را گرفتی و دنیا در لب‌های تو می‌خندید.

آااا..آااشتی نمی‌کنی؟

محو شده‌ای در دوردست.

۷ دیدگاه »

  علیرضا wrote @ تیر ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۱:۴۷ ب.ظ

:((

  علیرضا wrote @ تیر ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۲:۱۱ ب.ظ

لینکتون کردم

  ashna wrote @ تیر ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۸:۲۳ ب.ظ

:*
ali bood doos joon
:(

  مریم کربلایی wrote @ تیر ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۱ ب.ظ

سلام
با یک سوال تازه به روزم :
خدای ادیان خدای فیلسوفان
سر بزنید

  حجت wrote @ تیر ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۲:۵۶ ق.ظ

حرف زدن که آاااااااااا نمیخواهد، زود حرفت را بزن زمان خیلی کم است

  کوتلاس wrote @ تیر ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۹ ق.ظ

چشمان بی اعتنا آنقدر هم زیبا نیستند که دنیا را در آن ببینی. تو زیبا می پنداریشان

  بهرنگ wrote @ تیر ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۷:۳۷ ق.ظ

.
.
در هیچ شهری تو را نمی‌بینم
رفته‌ای
و هیچ کافه‌ای
بعد از تو قهوه‌اش نمی‌آید
.
.
.
کاش زیبا نبودی
تا نمی‌دیدم‌ات
گرچه
تقاوتی ندارد …
تو اکنون
زیبایی
و من نمی‌بینم‌ات
لعنت به کافه‌های بعد از تو…

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>