تیر ۱۲, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۴ ق.ظ
· Filed under عاشقانهها
آمدم بگویم آااا
نه اینکه راه دور باشد و من خسته
سخت بود اعتراف در بیاعتنایی چشمانی که دنیا در آن میدرخشد.
آمدم بگویم: آااا…
- آدم نمیشوی!
آمدم بگویم آاا…
- آه و ناله مکن، گوشهایم پر است.
آمدم بگویم آاا…
-آنها آمدند.
بازوی یکی از آنها را گرفتی و دنیا در لبهای تو میخندید.
آااا..آااشتی نمیکنی؟
محو شدهای در دوردست.
پیوند پایدار
علیرضا wrote @ تیر ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۱:۴۷ ب.ظ
:((
علیرضا wrote @ تیر ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۲:۱۱ ب.ظ
لینکتون کردم
ashna wrote @ تیر ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۸:۲۳ ب.ظ
:*
ali bood doos joon
:(
سلام
با یک سوال تازه به روزم :
خدای ادیان خدای فیلسوفان
سر بزنید
حجت wrote @ تیر ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۲:۵۶ ق.ظ
حرف زدن که آاااااااااا نمیخواهد، زود حرفت را بزن زمان خیلی کم است
کوتلاس wrote @ تیر ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۹ ق.ظ
چشمان بی اعتنا آنقدر هم زیبا نیستند که دنیا را در آن ببینی. تو زیبا می پنداریشان
بهرنگ wrote @ تیر ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۷:۳۷ ق.ظ
.
.
در هیچ شهری تو را نمیبینم
رفتهای
و هیچ کافهای
بعد از تو قهوهاش نمیآید
.
.
.
کاش زیبا نبودی
تا نمیدیدمات
گرچه
تقاوتی ندارد …
تو اکنون
زیبایی
و من نمیبینمات
لعنت به کافههای بعد از تو…
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>