تیر میکشد اینهمه نبودنت روی سینهام. با من برقص، با من برقص، ایمانوئل. شیشه مربای هویج روی میز مانده. پاهایم را تاب میدهم. چه قدر شلخته شدهای این روزها. گنجشکها همه پریدهاند گرمتر که میشود دیگر نمیخوانند . همین حالاست که بالا بیاورم. انگشتهایت میلرزند. قندها را زیر دندانت خرد میکنی. با من برقص، با من برقص ایمانوئل، دستهای من به تو نمیرسند. تیر میکشد سینهام. من برایت شربت آلبالو درست میکنم. ایستادهای در چارچوب آشپزخانه با آبیترین نگاه. لبخندت خیس شده انگار مرد بارانی. لیوان چای تلخم یخ میکند. . فریاد میکشی تو غلط میکنی و ابروهایت را که بالا میاندازی چشمهایم سرخ میشود و گرم. زودتر از اینها باید میبریدی رفیق. من مینشینم روی صندلی و اشک چشمهایم را خالی نمیکند یک لحظه. دخترک میخندد، دستهایت را میکشد، با من نمیرقصی موسیو؟
۵ دیدگاه »
ashna wrote @ تیر ۳۱م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۵۱ ق.ظ
سلام دوس جون
کجاااااااااااااااااااااااااایی؟
بیا با من برقصیم
حجت wrote @ تیر ۳۱م, ۱۳۸۷ at ۲:۰۲ ب.ظ
بیشتر شبیه هزیونه!! چراش رو نمیدونم!!
زبلخان wrote @ مرداد ۱م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۶ ب.ظ
این لینک بی شیر و شکر خدابیامرزُ بردار حالم گرفته شد :(
بهرنگ wrote @ مرداد ۲م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۳ ق.ظ
بعضی وقتا بعضی بودَنا تیر میکِشونه!!
.
.
.
دومی از 4 تامون wrote @ مرداد ۵م, ۱۳۸۷ at ۸:۰۸ ب.ظ
معذرت میخوام
خیلی زیاد
جبران میکنم
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
