Archive for شهریور, ۱۳۸۷

مگر به یمن دعا آفتاب برآید…

نه خدایی داشت، نه آرزویی. تا صبح خوابید.

موسیو داروین و حلقه گم شده

متاسفم ولی، افسانه آفرینش و گل بازی و میوه ممنوعه را به این‌که اجدادم شامپانزه باشند ترجیح می‌دم.

یعنی برای خودم متاسفم.

والا به خدا

من اگه جای شهرام ناظری بودم اسممو می‌ذاشتم بایرامعلی که وقتی ملت توی iransong دنبالم می‌گردن اسمم کنار استاد شهرام کاشانی، شهرام صولتی و ایضا شهرام خان شب پره نیاد.

شوکوفایی و نوآوری

آموزشگاه غــــــلوی

- رتبه پارسالم هفتاد و هفت هزار و شونصد و شصت و شیش بوده، رتبه امسالم ۸۸.

و بدین ترتیب ما به تکنولوژی جهش خارجی ژن‌های کودن و تبدیل آن به ژن‌های نخبه دست یافتیم.

[ گاو خوب، تبلیغات خوب...]

۱۰

روی تی شرتش نوشته بود:

There Are 10 types of people in the world, those who understand binary and those who don’t.

حتی یک کلمه هم نگفت

برای همه پیش می‌آید لابد. لحظه‌هایی که در آن عمیقا، عمیقا تنهایی .که آن‌همه رفتن‌ها و آمدن‌ها و پیمان‌ها و اشک‌ها و گاهی خنده‌ها راه به جایی نبرده. درد می‌کنند آن لحظه‌ها. می‌بینی که جز خالی بی‌جان بودنت هیچ نمانده. و نه آن‌قدر خوش باوری که صاحب آسمانی داشته باشی و دلخوش او نه آن‌قدر خوش اقبال که بهانه‌ای بچسباندت به این زمین لاکردار. دل ‌می‌بندی به یک پایان، شاید که رهایی.

پی‌نوشت

Loser

من همه ورق‌ها رو بازی کردم. دیگه هیچ خال سری نمونده… قاعده بازی را خوب میدونیم. بازنده باید جمع می‌کرد و می‌رفت…

خصوصی

دو نقطه یه چیزی یه چیزی

رفتم از شهر خیالات سبک بیرون…

و خب صبح شنبه بود و من بیخودی حوصله نداشتم که لابد دل‌تنگی‌های عصر دیروز ماسیده بود روی دلم. بعد همین‌طور که داشتم چای می‌خوردم و با کاغذ پاره‌هایم کلنجار می‌رفتم، یادم رفته بود به آنروز که باران می‌آمد و تو می‌خواستی بروی دندان‌پزشکی. و من چه قدر التماس کرده بودم و تو هیچ انگار به تخمت هم نبود. تمام راه تا خانه زیر باران زار زده بودم و مدام یاد این جمله خواهره می‌افتادم که گفته بود آدم‌ها ارزششو ندارن به خدا ارزششو ندارن. که دل بکن لعنتی و لابد یه همچو چیزایی. صبح شنبه بود ومن داشتم چای تلخم را مز مزه می‌کردم. داشتم واسه خودم حرف‌های خواهره را تکرار می‌کردم و فکر می‌کردم به همه ندارم‌ها، ندانم‌ها و نمی‌توانم‌ها.

نگاهت به پنجره است. بیرون خبری نیست . نه باد می‌آید تا شاخه‌‌های درخت‌های باغ‌چه را تکان دهد و نه حضور پرنده‌ای سکوت این بعد از ظهر کش‌دار تابستانی حیاط را می‌شکند. دستانت می‌لرزند. با شست به سیگارت می‌زنی و خاکسترش را توی جا سیگاری می‌تکانی. جا سیگاری بودای کوچک سفالی است با شکم قلمبه‌. گفته بودی سوغاتی سیمین است. نگاهم نمی‌کنی. سرم را می‌اندازم پایین. روی میز، انبوه کاغذهای توست با طرح‌های مبهم، پیکرهای برهنه نیمه کاره با خطوط در هم. صندلی را می‌کشم عقب و می‌نشینم. «بی‌رویا ماندم، بی‌آرزو» صدایت می‌لرزد.

«نه عشقی، نه آرمانی» . ته سیگارت را فشار می‌دهی روی جا سیگاری. و من می‌بینم که چشم‌هایت قرمز شده‌اند.«از وقتی رفت همه تمناها هم ار من رفتن، هر روز مثل روز قبل می‌گذره، فرو رفتن و فرورفتن». بی‌آنکه بخواهم دستم روی دست‌هایت است. دست‌های تو که برای من تحقق یک رویاست. بلند می‌شوم. می‌ایستم پشت سرت. سرم را خم می‌کنم روی شانه‌هایت. می‌بویمت. بی‌آنکه برگردی، دستم را می‌گذاری روی لب‌‌هایت. « بانوی مهربان من»

می‌دانم سایه سیمین همین نزدیکی‌‌ها می‌رقصد.