Archive for شهریور ۴, ۱۳۸۷

نگاهت به پنجره است. بیرون خبری نیست . نه باد می‌آید تا شاخه‌‌های درخت‌های باغ‌چه را تکان دهد و نه حضور پرنده‌ای سکوت این بعد از ظهر کش‌دار تابستانی حیاط را می‌شکند. دستانت می‌لرزند. با شست به سیگارت می‌زنی و خاکسترش را توی جا سیگاری می‌تکانی. جا سیگاری بودای کوچک سفالی است با شکم قلمبه‌. گفته بودی سوغاتی سیمین است. نگاهم نمی‌کنی. سرم را می‌اندازم پایین. روی میز، انبوه کاغذهای توست با طرح‌های مبهم، پیکرهای برهنه نیمه کاره با خطوط در هم. صندلی را می‌کشم عقب و می‌نشینم. «بی‌رویا ماندم، بی‌آرزو» صدایت می‌لرزد.

«نه عشقی، نه آرمانی» . ته سیگارت را فشار می‌دهی روی جا سیگاری. و من می‌بینم که چشم‌هایت قرمز شده‌اند.«از وقتی رفت همه تمناها هم ار من رفتن، هر روز مثل روز قبل می‌گذره، فرو رفتن و فرورفتن». بی‌آنکه بخواهم دستم روی دست‌هایت است. دست‌های تو که برای من تحقق یک رویاست. بلند می‌شوم. می‌ایستم پشت سرت. سرم را خم می‌کنم روی شانه‌هایت. می‌بویمت. بی‌آنکه برگردی، دستم را می‌گذاری روی لب‌‌هایت. « بانوی مهربان من»

می‌دانم سایه سیمین همین نزدیکی‌‌ها می‌رقصد.