Archive for شهریور ۹, ۱۳۸۷

رفتم از شهر خیالات سبک بیرون…

و خب صبح شنبه بود و من بیخودی حوصله نداشتم که لابد دل‌تنگی‌های عصر دیروز ماسیده بود روی دلم. بعد همین‌طور که داشتم چای می‌خوردم و با کاغذ پاره‌هایم کلنجار می‌رفتم، یادم رفته بود به آنروز که باران می‌آمد و تو می‌خواستی بروی دندان‌پزشکی. و من چه قدر التماس کرده بودم و تو هیچ انگار به تخمت هم نبود. تمام راه تا خانه زیر باران زار زده بودم و مدام یاد این جمله خواهره می‌افتادم که گفته بود آدم‌ها ارزششو ندارن به خدا ارزششو ندارن. که دل بکن لعنتی و لابد یه همچو چیزایی. صبح شنبه بود ومن داشتم چای تلخم را مز مزه می‌کردم. داشتم واسه خودم حرف‌های خواهره را تکرار می‌کردم و فکر می‌کردم به همه ندارم‌ها، ندانم‌ها و نمی‌توانم‌ها.