رفتم از شهر خیالات سبک بیرون…

و خب صبح شنبه بود و من بیخودی حوصله نداشتم که لابد دل‌تنگی‌های عصر دیروز ماسیده بود روی دلم. بعد همین‌طور که داشتم چای می‌خوردم و با کاغذ پاره‌هایم کلنجار می‌رفتم، یادم رفته بود به آنروز که باران می‌آمد و تو می‌خواستی بروی دندان‌پزشکی. و من چه قدر التماس کرده بودم و تو هیچ انگار به تخمت هم نبود. تمام راه تا خانه زیر باران زار زده بودم و مدام یاد این جمله خواهره می‌افتادم که گفته بود آدم‌ها ارزششو ندارن به خدا ارزششو ندارن. که دل بکن لعنتی و لابد یه همچو چیزایی. صبح شنبه بود ومن داشتم چای تلخم را مز مزه می‌کردم. داشتم واسه خودم حرف‌های خواهره را تکرار می‌کردم و فکر می‌کردم به همه ندارم‌ها، ندانم‌ها و نمی‌توانم‌ها.

۲ دیدگاه »

  نازلی wrote @ شهریور ۹م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۸ ب.ظ

والا به خدا دعوت نامه نیومده!

  c!na wrote @ شهریور ۹م, ۱۳۸۷ at ۴:۵۸ ب.ظ

من(جنابعالی؟)شما رو گذاشتم توی لیست پیوندهام.شما هم منو بذار…توی لیست پیوندهات.بلکه خدا خواست دو نفر هم مشتری ما بشن…والله!

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>