Archive for شهریور ۱۴, ۱۳۸۷

حتی یک کلمه هم نگفت

برای همه پیش می‌آید لابد. لحظه‌هایی که در آن عمیقا، عمیقا تنهایی .که آن‌همه رفتن‌ها و آمدن‌ها و پیمان‌ها و اشک‌ها و گاهی خنده‌ها راه به جایی نبرده. درد می‌کنند آن لحظه‌ها. می‌بینی که جز خالی بی‌جان بودنت هیچ نمانده. و نه آن‌قدر خوش باوری که صاحب آسمانی داشته باشی و دلخوش او نه آن‌قدر خوش اقبال که بهانه‌ای بچسباندت به این زمین لاکردار. دل ‌می‌بندی به یک پایان، شاید که رهایی.

پی‌نوشت