حتی یک کلمه هم نگفت

برای همه پیش می‌آید لابد. لحظه‌هایی که در آن عمیقا، عمیقا تنهایی .که آن‌همه رفتن‌ها و آمدن‌ها و پیمان‌ها و اشک‌ها و گاهی خنده‌ها راه به جایی نبرده. درد می‌کنند آن لحظه‌ها. می‌بینی که جز خالی بی‌جان بودنت هیچ نمانده. و نه آن‌قدر خوش باوری که صاحب آسمانی داشته باشی و دلخوش او نه آن‌قدر خوش اقبال که بهانه‌ای بچسباندت به این زمین لاکردار. دل ‌می‌بندی به یک پایان، شاید که رهایی.

پی‌نوشت

۷ دیدگاه »

  c!na wrote @ شهریور ۱۴م, ۱۳۸۷ at ۶:۲۶ ب.ظ

نوشته ات تلخ بود…این روزا به هر کی میرسم دلش پره و مدام می خواد چیزایی رو بگه که بیان شدنی نیستن.نمی دونم چرا همه یه جوری شدیم.

  محمد wrote @ شهریور ۱۴م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۸ ب.ظ

انگار همه در کابوس سرگردانیم. دخل هممون داره میاد.

  صادق wrote @ شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۹:۲۴ ق.ظ

بعضی وقت‌ها حرف‌هایی داری که اگه شروع کنی به گفتن نه تموم میشه نه دلت سبک می‌شه نه فایده‌ای داره. باید صبر کنی تا یادت بره.
باید بار زندگی زیاد بشه تا یادت بره که برای چه هستی و بیافتی توی مسیر یه زندگی بخور، کار کن، بخواب. زندگی‌ای که اندیشه (یا بهتر بگم اندیشه تغییر و متفاوت بودن) ازش حذف بشه.

  hadi &photo jornalism wrote @ شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۰ ق.ظ

همینه دیگه کارش نمی شه کرد …
اول و آخر همینه

  فانتزی wrote @ شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱:۱۴ ب.ظ

نوشته ها تو دوست دارم
نمی دونم چرا!
شبیه کسی می نویسی که من فوق العاده دوستش دارم
خوب و خوش باشی

  مریم کربلایی wrote @ شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱:۳۴ ب.ظ

سلام !
اینباربا:
یکسانی فلسفه(نامه ای به احمدی نژاد) ونانو ظلم بروزم.
سر بزنید.
متشکرم

  diisignotis wrote @ شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۵:۵۲ ب.ظ

پایانی وجود نداره حتی بعد از مرگم پایانی نیست .

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>