Archive for مهر, ۱۳۸۷

دیگر دستش را دراز نکرد

عرقش را که با کلاهش پاک کرد، مایو راهدارش را پوشید، ناتور دشت را برداشت و رفت که زود برگردد.

مارپیچ

هوا سرد بود و گزنده اما نه از آن سرما‌ها که مغز استخوان را می‌سوزاند. یکی از آن روزهای گرفته و گند وسط پاییز که ابرهای آسمان تا زمین می‌رسند و هوا این‌قدر خاکستری می‌شود که دلشوره می‌گیری و یاد مشق‌ های ننوشته دبستان می‌افتی و هی می‌خواهی گریه کنی. پرسه می‌زنم در کوچه‌ها، در کوچه‌هایی که تو را ندارند. کوچه‌هایی با دیوارهای کاه گلی بغض کرده، که نگاهم می‌کنند. شب قبلش گفته بودی انگار، « سهم من چیست؟ چند ثانیه، چند دقیقه و اگر خیلی شانس با ما باشد، یک ساعت. » بعد با پشت دست اشک‌هایت را پاک کرده بودی . نگاهت نمی‌کردم و خیره شده بودم به تاریکی، به چراغ‌های ماشین‌هایی که از جلو می‌آمدند. سرم را چسبانده بودم به پنجره که تکان‌های ماشین، جمجمه‌ام را می‌لرزاند و من خوشم می‌آمد و گریه‌ام نمی‌گرفت از تلخی این وضعیت. داشتم می‌گفتم ما گرفتار تکراریم. محکوم به تنهایی. راه فراری نیست از این دایره‌ها که شانس بیاوری حلزونی شوند شاید محیط حرکتشان بیشتر. اما تو نمی‌شنیدی یا من داشتم با خودم فکر می‌کردم، چون گفته بودی چرا ساکتم. و آن‌قدر حوصله نداشتم که دهانم را باز کنم و جوابت را بدهم.
من اینجا پرسه می‌زنم ،کلمه‌ها را به هم می‌چسبانم و هیچ را به شب می‌رسانم. انگشتم را می‌کشم روی دیوار. نوشته دیوار‌ها را می‌خوانم و خنده‌ام هم نمی‌گیرد. دیوارهایی که به جای خالی تو نگاه می‌کنند و نبودنت را فریاد می‌کشند. نبودن تو را که بهانه تمام پرسه‌هایی.

و این حقیقت تلخ

در روایات آمده است که اسب حضرت عباس ماده بود.

الزیجموند

ای کاش لااقل به چشمشان بود،
این روزها که همه عقلشان به زیر شکمشان است.

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را، کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری…

آن‌وقت یکی از همین شب‌های مهرماه، که باد خس خس کنان میان شاخه‌های زیتون کنار پنجره نفس نفس می‌زند و تن ترد درختک را می‌لرزاند و به ناله‌اش می‌اندازد، همین‌طور که داری دختر کوچولویی را که با یک دست انگشت پدرش را گرفته و با دست دیگرش موهای مجعد قهوه‌ایش را مرتب می‌کند و هی آسمان را نگاه می‌کند و تند تند حرف می‌زند با لذتی آمیخته با حسرت تماشا می‌کنی، یادت می‌افتد به این که به نیمه‌های بیست و پنج سالگی رسیده‌ای و دلت می‌گیرد انگار. و محل نمی‌دهی و خیره می‌شوی به آسمانی که بی‌ستاره است. لیمو را می‌چکانی توی چای و عطرش که بلند می‌شود فکر می‌کنی زندگی شاید لذت بردن از همین روزمزگی‌های ساده است و لبخند می‌زنی اما باور نمی‌کنی…

که یادت نرود…

برایت می‌نویسم که یادت نرود. که انگار بعضی حرف‌ها را هر قدر هم که تکرار کنی، باز در فاصله‌ها گم می‌شوند و نمی‌رسند به جایی که باید. بنویسم که دارم عادت می‌کنم به این کوه‌ها و جنگل‌ها و ابر‌ها و خاک و هوایی که نشسته‌اند بینِ ما. که انگار عادت کرده‌ایم به نبودن آن یکی و خودمان هم هنوز باورمان نشده است. که گاه دل‌مان- وشاید فقط‌ دلم- برای همدیگر- و شاید فقط برای تو – تنگ می‌شود و عادت کردن دارد همان حرفِ تکراری شدن می‌شود.

ماه امشب در می‌زند، پدرام رضایی زاده

گربه-سگ

و در راست روده آفرینش کرمی نهادیم، اما اکثرتون لایتفکرون.

[بیچاره انسان مجموعه‌ای بود از تضادها. حقیقت طلب اما تنبل. کمال طلب با رگه‌هایی از هرزگی و الخ ...]

من بی نوا بنده گکی سر براه نبودم…

مرا دیگر گونه خدایی می بایست شایسته ی آفرینه ای که

نواله ی نا گزیر را گردن کج نمی کند

و خدایی دیگر گونه آفریدم .

اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند…

بتی که دیگرانش می پرستیدند…

شاملو

عزیزم شما از این‌که مادرت مرده چه احساسی داری؟

و از دیگر افراد معروف که از سادیسم حاد رنج می‌دادند، می‌توان به احسان علیخانی اشاره کرد.