مهر ۷, ۱۳۸۷ at ۱۰:۱۷ ق.ظ
· Filed under مینیمالها
برایت مینویسم که یادت نرود. که انگار بعضی حرفها را هر قدر هم که تکرار کنی، باز در فاصلهها گم میشوند و نمیرسند به جایی که باید. بنویسم که دارم عادت میکنم به این کوهها و جنگلها و ابرها و خاک و هوایی که نشستهاند بینِ ما. که انگار عادت کردهایم به نبودن آن یکی و خودمان هم هنوز باورمان نشده است. که گاه دلمان- وشاید فقط دلم- برای همدیگر- و شاید فقط برای تو – تنگ میشود و عادت کردن دارد همان حرفِ تکراری شدن میشود.
ماه امشب در میزند، پدرام رضایی زاده
Permalink
عادت … شاید …
Joker wrote @ مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱:۵۹ ب.ظ
دلتنگ میشوم وقتی
در امتداد راه های نرفته
به سان ِ سایه ها
گم می شوی
…
خوشحالم از آشناییت
تراموا wrote @ مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۶ ب.ظ
دارم حفظ میکنم… وایستا وایستا… آهان… دو دیقه دیگه حفظم به جون عمهم… صب کن دیگه لامصب! … دیدی یادم رفت؟
بهرنگ wrote @ مهر ۹م, ۱۳۸۷ at ۴:۵۲ ب.ظ
.
.
این روزهای پاییز چقدر شبیه پاییز پارسال است
تکرار هم دیگر تکراری شده
و ناله از تکرار
تنها می شود بهانه برای از دست دادن چیزها
پاییزها
چه کسی روزهای پیوسته ی عمر ما را به دایره های هم شکل سیصد و شصت و پنج تایی تبدیل کرد؟
…….
.
.
.
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>