که یادت نرود…

برایت می‌نویسم که یادت نرود. که انگار بعضی حرف‌ها را هر قدر هم که تکرار کنی، باز در فاصله‌ها گم می‌شوند و نمی‌رسند به جایی که باید. بنویسم که دارم عادت می‌کنم به این کوه‌ها و جنگل‌ها و ابر‌ها و خاک و هوایی که نشسته‌اند بینِ ما. که انگار عادت کرده‌ایم به نبودن آن یکی و خودمان هم هنوز باورمان نشده است. که گاه دل‌مان- وشاید فقط‌ دلم- برای همدیگر- و شاید فقط برای تو – تنگ می‌شود و عادت کردن دارد همان حرفِ تکراری شدن می‌شود.

ماه امشب در می‌زند، پدرام رضایی زاده

۴ دیدگاه »

  امیدانه های امید wrote @ مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۵۱ ق.ظ

عادت … شاید …

  Joker wrote @ مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱:۵۹ ب.ظ

دلتنگ میشوم وقتی
در امتداد راه های نرفته
به سان ِ سایه ها
گم می شوی

خوشحالم از آشناییت

  تراموا wrote @ مهر ۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۶ ب.ظ

دارم حفظ می‌کنم… وایستا وایستا… آهان… دو دیقه دیگه حفظم به جون عمه‌م… صب کن دیگه لامصب! … دیدی یادم رفت؟

  بهرنگ wrote @ مهر ۹م, ۱۳۸۷ at ۴:۵۲ ب.ظ

.
.
این روزهای پاییز چقدر شبیه پاییز پارسال است

تکرار هم دیگر تکراری شده

و ناله از تکرار

تنها می شود بهانه برای از دست دادن چیزها

پاییزها

چه کسی روزهای پیوسته ی عمر ما را به دایره های هم شکل سیصد و شصت و پنج تایی تبدیل کرد؟
…….
.
.
.

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>