عمری دگر بباید بعد از وفات ما را، کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری…
آنوقت یکی از همین شبهای مهرماه، که باد خس خس کنان میان شاخههای زیتون کنار پنجره نفس نفس میزند و تن ترد درختک را میلرزاند و به نالهاش میاندازد، همینطور که داری دختر کوچولویی را که با یک دست انگشت پدرش را گرفته و با دست دیگرش موهای مجعد قهوهایش را مرتب میکند و هی آسمان را نگاه میکند و تند تند حرف میزند با لذتی آمیخته با حسرت تماشا میکنی، یادت میافتد به این که به نیمههای بیست و پنج سالگی رسیدهای و دلت میگیرد انگار. و محل نمیدهی و خیره میشوی به آسمانی که بیستاره است. لیمو را میچکانی توی چای و عطرش که بلند میشود فکر میکنی زندگی شاید لذت بردن از همین روزمزگیهای ساده است و لبخند میزنی اما باور نمیکنی…
