آنوقت یکی از همین شبهای مهرماه، که باد خس خس کنان میان شاخههای زیتون کنار پنجره نفس نفس میزند و تن ترد درختک را میلرزاند و به نالهاش میاندازد، همینطور که داری دختر کوچولویی را که با یک دست انگشت پدرش را گرفته و با دست دیگرش موهای مجعد قهوهایش را مرتب میکند و هی آسمان را نگاه میکند و تند تند حرف میزند با لذتی آمیخته با حسرت تماشا میکنی، یادت میافتد به این که به نیمههای بیست و پنج سالگی رسیدهای و دلت میگیرد انگار. و محل نمیدهی و خیره میشوی به آسمانی که بیستاره است. لیمو را میچکانی توی چای و عطرش که بلند میشود فکر میکنی زندگی شاید لذت بردن از همین روزمزگیهای ساده است و لبخند میزنی اما باور نمیکنی…
۷ دیدگاه »
حرف دل رو زدی رفیق :)
هی! نمی دونم شایدم مشکل از این مملکت بی صاحب مونده است که آدم تو ۲۰-۳۰ سالگی هم احساس پیری می کنه و حسرت می خوره!
اینا رو خوب فهمیدم گلکم
من این پستای این جوریه تو رو خیلی دوس دارم زهرا :X
چایی نبات با لیموترش تازه …
chetor to hame dastan ha dokhtara naghsh daran. vala manam moham shabeh in dokhtaras. matlab kheili best bod.
به خودت دروغ نگو، با دروغ گفتن بهخودت صورت مسئله رو پاک میکنی. باید مشکل رو حل کرد.
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
