مارپیچ

هوا سرد بود و گزنده اما نه از آن سرما‌ها که مغز استخوان را می‌سوزاند. یکی از آن روزهای گرفته و گند وسط پاییز که ابرهای آسمان تا زمین می‌رسند و هوا این‌قدر خاکستری می‌شود که دلشوره می‌گیری و یاد مشق‌ های ننوشته دبستان می‌افتی و هی می‌خواهی گریه کنی. پرسه می‌زنم در کوچه‌ها، در کوچه‌هایی که تو را ندارند. کوچه‌هایی با دیوارهای کاه گلی بغض کرده، که نگاهم می‌کنند. شب قبلش گفته بودی انگار، « سهم من چیست؟ چند ثانیه، چند دقیقه و اگر خیلی شانس با ما باشد، یک ساعت. » بعد با پشت دست اشک‌هایت را پاک کرده بودی . نگاهت نمی‌کردم و خیره شده بودم به تاریکی، به چراغ‌های ماشین‌هایی که از جلو می‌آمدند. سرم را چسبانده بودم به پنجره که تکان‌های ماشین، جمجمه‌ام را می‌لرزاند و من خوشم می‌آمد و گریه‌ام نمی‌گرفت از تلخی این وضعیت. داشتم می‌گفتم ما گرفتار تکراریم. محکوم به تنهایی. راه فراری نیست از این دایره‌ها که شانس بیاوری حلزونی شوند شاید محیط حرکتشان بیشتر. اما تو نمی‌شنیدی یا من داشتم با خودم فکر می‌کردم، چون گفته بودی چرا ساکتم. و آن‌قدر حوصله نداشتم که دهانم را باز کنم و جوابت را بدهم.
من اینجا پرسه می‌زنم ،کلمه‌ها را به هم می‌چسبانم و هیچ را به شب می‌رسانم. انگشتم را می‌کشم روی دیوار. نوشته دیوار‌ها را می‌خوانم و خنده‌ام هم نمی‌گیرد. دیوارهایی که به جای خالی تو نگاه می‌کنند و نبودنت را فریاد می‌کشند. نبودن تو را که بهانه تمام پرسه‌هایی.

۱ دیدگاه »

  صادق wrote @ مهر ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۱ ب.ظ

می‌شود این مارپیچ‌ها را کشید و کشید و کشید که دیگه ته‌ش را نبینی. می‌شه نه؟

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>