دیگر دستش را دراز نکرد

عرقش را که با کلاهش پاک کرد، مایو راهدارش را پوشید، ناتور دشت را برداشت و رفت که زود برگردد.

۳ دیدگاه »

  گلشن wrote @ مهر ۲۹م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۵۹ ب.ظ

خداییش ما دیگهسوادمون به چیزایی که می گی نمی رسه. هر چی می خونیم هی چی نمی فهمیم!؟!؟
در حد فهم ما عوامم بنویس

  صادق wrote @ مهر ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۸:۳۶ ب.ظ

شاید این جمعه بیاید شاید

  بهزاد wrote @ آبان ۴م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۹ ب.ظ

سلام.
ممنون که سر زدید و نظر دادید.
امیوارم بار اخرتون نباشه.
بله یکم برا سنم زوده ولی هر کس یگروزی شروع میکنه دیگه…
به هر حال زیبا مینویسید
در ضمن ساکن خانه نارنجی هم نیستم و این اولین وبلاگم هست.
ممنون از شما.
فعلا بای

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>