آدم ها را از روی سئوالهاشان میشناسم. همین طور که میخواهند با سئوالی راه خودشان را در ذهنت، در زندگیت پیدا کنند. آدم ها را از سئوالهاشان دوست دارم. آن وقت است که کنار میروند بعضیهاشان، پس زده میشوند یا نم نم مینشینند میان روزهایم.
۷ دیدگاه »
آدما با هم و تنهان
هر کدوم یه جور معمان …
خنده ام می گیرد . خرسندم . می دانی من لب فرو بسته ام بر خودم ، و می پندارند این آبی آرام صبرش را به حراج دل های رهگذر سپرده است . همین سحر چشمانم را بر نگاه ات بستم و تفائلی برای سکوت این دل ناکجایی زدم . ” سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور است / که کام بخشی او را بهانه بی سبب یست ” می ماند لرزش دستانم و سر به هوایی های ساده تو . نباید در نگاه آینه چیز زیادی تغییر کرده باشد . من ام هنوز آن طغیان گرم حضور . همو که می رود تا بارانی که می گفتی هیچ گاه دیر نمی کند و من ترسیم هفت رنگ ، رنگین کمان اش را بارها دیده ام . راستی اگر خیالت آفتابی شد بارش جنون اش با من . قول می دهم خیس لحظه های کودکی ام ،تا همیشه رها بمانم . چون قاصدکی که در سفر کفش هایم را جفت کرده بود . اول پنداشتم روز آمدن تو نزدیک است . حالا دیده ام که تو هیچ گاه نمی آیی و طول سفر من تا رسیدن موعود سالهای بیش از این تردید، طاقت تردد رویاها را ندارد . راهی می شوم . به راهی که بهترین خودم باشم . تو هم شب های مستانه ات را برایم نامه های نا نوشته کن . شاید کتابی شدیم به کوتاهی زندگی و من عشق بی عاشق تو شدم . تو هم در همین حوالی پرسه های هرجایی اگر دیدی شبنمی بر جا مانده یادم کن . من هم باران که می آید، همه پاییزی های برگ ریزان به یادت خواهم بود .” به مستان نوید سرودی فرست / بیاران رفته درودی فرست ” ما نیز رفته ایم ….
به ضرر آدمای کنجکاو و علاقه مند به خلقیات بقیه مثه خودمه
من که نه باده خاص خورده ام ونه نهان می کنم اما شما مگه فضولی! و دهانت را می بویند…آره! وبلاگت خیلی خوشگله!
در خانه زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد!ـ
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم … نه جنس دوم… نه یک موجود تابع… نه یک ضعیفه … نه یک تابلوی نقاشی شده… نه یک بستر نرم برای شهوترانی، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ
من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم… فرای تمام تصورات کور، هنجارهای
ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ
باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.ـ
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. ـ
من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه … من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند….ـ
________________________________________________
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۸۸ساعت ۲۳:۵۶ توسط نیروانا | ۲ نظر
آخ که چقدر سادگی راحت است … و چقدر راحتی کوچک است … و چقدر کوچکی تکراریست … پس قرار است کی بزرگ شویم ؟
خدایا ! چشم باز میکنی میبینی ۲۰ سال داری ! کمی به این کلمه فکر کن ! ۲۰ سال ! ۲۰ سال … خیلی زیاد است و بعد ۳۰ ۴۰ ۵۰ و … بالاخره حد جسمیت تمام میشود و میمیری ! و بعد ؟…
و اگر آنجا ابدیت باشد چه ؟
بهشت یعنی آرامش … یعنی هستی با تمام حقیقتش و جهنم یعنی تضاد آن ! و راستی خدا چگونه میخواست حالیمان کند که هست اگر که تضادی نبود ؟!
حج خنوم بسه دیه کاراگاه بازی!مو دهنم قرصه.
یتا نیروانا ای بغل لینک داده ای اونو دیلت کو تا کار به جاهای باریک نکشدیدت!حجججججججججججججججججججج خنوم شوما رو در فیس بوک عوامل مشاهده کردندا.یه وخ نگید نیروانا رعشه گرفتت پیر مرد اونورا افتابی نمی شتا.از مو گفتن….
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
