خلسه

دلم می‌خواست بگویم که من عاشق آن ثانیه‌های کوتاه صبحگاهم که تازه از خواب بیدار می‌شوم و هنوز انگار مست بوسه‌ای در خواب شبانه‌ام، یا مزه‌ی دیداری، ساحل آرامی، آعوش دسترسی ناپذیری هنوز زیر زبانم است. آن لحظه‌هایی که هنوز یادت نیامده دیشب از گریه خوابیده‌ای یا خستگی خواندن. شاد بودی که خوابت برد یا غمگین. یادت نیامده امروز چند شنبه است باید چه کنی، چه قدر باید بدوی، می‌خواستم بگویم من عاشق این فراموشی کوتاهم.

۶ دیدگاه »

  alfred wrote @ اسفند ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۹:۰۲ ب.ظ

این فـــراموشی کوتاه ….

  فرزانه کاجی wrote @ اسفند ۱۲م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۵۹ ب.ظ

فقط عیبش اینه که خیلی خیلی کوتاهه

  صادق wrote @ اسفند ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۷:۲۵ ق.ظ

عشق آن باشد که حیرانت کند …

  صادق wrote @ اسفند ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۷:۲۹ ق.ظ

http://apps.facebook.com/mowlavi/ghazal.php?s=2755

  ییلاق ذهن wrote @ اسفند ۱۴م, ۱۳۸۷ at ۶:۵۷ ب.ظ

قشنگ این پست رو لمس کردم :)

  بهزاد wrote @ اسفند ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۷:۴۷ ب.ظ

این فراموشی را با مرگ تجربه خواهی کرد…

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>