ریه‌‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است…

من آرام گفتم آدم‌ها نباید این طور بی‌هوا، نزدیک بهار بمیرند. بی‌خداحافظی. که باغچه بوی مرگ بگیرد. که شمع سفره هفت سین سیاه شود. بعد یادم آمد که گفته بودی(یک شب، توی ماشین بود. که من زل زده بودم به مردانگی مشهود دستانت بر روی فرمان )  «بابا، آدم است دیگر آ.. دم. »

۱۲ دیدگاه »

  شایان wrote @ اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۹:۰۴ ق.ظ

بسیار عالی بود دوست عزیز.موفق و پیروز باشید

  بیش فعال wrote @ اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۷ ق.ظ

خیلی مبهم بود. در عین کوتاهی تمام حرفی رو که باید زد. امیدوارم که این نوشته در پی سوگ عزیزی نوشته نشده باشه. من مرگ عزیزان توی عید رو تجربه کردم. الان نگرانی و کابوس هر شب من تکرار همین مسئله ست. این پست هم نشون انزجارم از مرگ بود. نه عید..تو هر وقت.
http://ppsama.wordpress.com/2008/12/15/%d9%85%d8%b1%da%af/

یادم نیست که قبلا اینجا اومده باشم ولی بازم میام.

  احمد صداقت wrote @ اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۹ ب.ظ

سلام
احساس غمگینی در نوشته تان بود. هرکه بوده خدایش رحمت کند. مرا در غمتان شریک بدانید.
آمدم چیز دیگری بگویم. ولی بماند برای بعد.

آه… مرگ بزرگترین واقعیت زندگی است.

واقعا متاثر شدم.

  صادق wrote @ اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۷:۲۲ ب.ظ

آدمی و دمی

  اسپایدرمرد wrote @ اسفند ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۶ ق.ظ

بدترین اتفاق ممکن…
انگار باید گفت متاسفم.

یک “گفته بودی” تو پست زیادیه.

  nirvanaaa wrote @ اسفند ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۰ ب.ظ

اینکه تو بدانی، عزیزترین من هستی، آن گونه که هستم برایت، که بدانی تارهای فاصله را تنها و تنها، تو می نوازی برای من و من برای تو، کفایتم می کند، مؤمنم اینگونه، به آنکه روزی بی آوا نخواهم مرد … آری! سه نقطه و همه ی راز های دلم… آری! سه نقطه و همه ی ناگفته هایم که تو زیباتر می خوانی همیشه… آری! سه نقطه… سه نقطه… سه نقطه… و تو، و من که توام!

* سید علی صالحی – یوما، آنا، دا.

  nirvanaaa wrote @ اسفند ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۵ ب.ظ

اصفهانیه بخشنده!در غیاب حاجی خش می گذرونیدااااااااا!؟
کمی بیشتر از کمی از بخیلیتان بکاهید و دم عیدی مارا به یک نسکافه ی گرم با اسانس مینیمالی کشدار دعوت کنید!آآآآآآدم حتما بایستی با اسم مستشار و مستعار بیاید تا لینک شود؟اینم از اون اخلاقای یزدنشینیه هااااااااااا.این مسیج خصوصی ست.

  محدثه wrote @ اسفند ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۲:۲۱ ب.ظ

جالب بود.خوشحال میشم به دست نوشته هام سری بزنید

  Golshan wrote @ اسفند ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۱۰ ب.ظ

می خوام بنویسمش تو وبلاگم با اجازه ات یا بی اجازه ات یعنی بهتر که اجازه بدی…
می دونی که، نزدیک بهار، بی خداحافظی….

  نیمه خالی لیوان wrote @ اسفند ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۶ ق.ظ

,….
تاثیر گذار بود و …

  نیمه خالی لیوان wrote @ اسفند ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۶ ق.ظ

قالب سایتتون فوق العاده ست

  المیرا wrote @ اسفند ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۴:۱۱ ب.ظ

فوق العاده بود…..نمی دونین چقدر لذت بردم.

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>