من آرام گفتم آدمها نباید این طور بیهوا، نزدیک بهار بمیرند. بیخداحافظی. که باغچه بوی مرگ بگیرد. که شمع سفره هفت سین سیاه شود. بعد یادم آمد که گفته بودی(یک شب، توی ماشین بود. که من زل زده بودم به مردانگی مشهود دستانت بر روی فرمان ) «بابا، آدم است دیگر آ.. دم. »
۱۲ دیدگاه »
بسیار عالی بود دوست عزیز.موفق و پیروز باشید
خیلی مبهم بود. در عین کوتاهی تمام حرفی رو که باید زد. امیدوارم که این نوشته در پی سوگ عزیزی نوشته نشده باشه. من مرگ عزیزان توی عید رو تجربه کردم. الان نگرانی و کابوس هر شب من تکرار همین مسئله ست. این پست هم نشون انزجارم از مرگ بود. نه عید..تو هر وقت.
http://ppsama.wordpress.com/2008/12/15/%d9%85%d8%b1%da%af/
یادم نیست که قبلا اینجا اومده باشم ولی بازم میام.
سلام
احساس غمگینی در نوشته تان بود. هرکه بوده خدایش رحمت کند. مرا در غمتان شریک بدانید.
آمدم چیز دیگری بگویم. ولی بماند برای بعد.
آه… مرگ بزرگترین واقعیت زندگی است.
واقعا متاثر شدم.
آدمی و دمی
بدترین اتفاق ممکن…
انگار باید گفت متاسفم.
—
یک “گفته بودی” تو پست زیادیه.
اینکه تو بدانی، عزیزترین من هستی، آن گونه که هستم برایت، که بدانی تارهای فاصله را تنها و تنها، تو می نوازی برای من و من برای تو، کفایتم می کند، مؤمنم اینگونه، به آنکه روزی بی آوا نخواهم مرد … آری! سه نقطه و همه ی راز های دلم… آری! سه نقطه و همه ی ناگفته هایم که تو زیباتر می خوانی همیشه… آری! سه نقطه… سه نقطه… سه نقطه… و تو، و من که توام!
* سید علی صالحی – یوما، آنا، دا.
اصفهانیه بخشنده!در غیاب حاجی خش می گذرونیدااااااااا!؟
کمی بیشتر از کمی از بخیلیتان بکاهید و دم عیدی مارا به یک نسکافه ی گرم با اسانس مینیمالی کشدار دعوت کنید!آآآآآآدم حتما بایستی با اسم مستشار و مستعار بیاید تا لینک شود؟اینم از اون اخلاقای یزدنشینیه هااااااااااا.این مسیج خصوصی ست.
جالب بود.خوشحال میشم به دست نوشته هام سری بزنید
می خوام بنویسمش تو وبلاگم با اجازه ات یا بی اجازه ات یعنی بهتر که اجازه بدی…
می دونی که، نزدیک بهار، بی خداحافظی….
,….
تاثیر گذار بود و …
قالب سایتتون فوق العاده ست
فوق العاده بود…..نمی دونین چقدر لذت بردم.
Your comment
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
