زن یعنی سکوت، یعنی سیاه
اینجا بوی تعفن میآمد. بوی پوسیدن. بوی خودفراموشی.
تو نمیدانستی که زن بودن درد داشت، که درد دارد. در سرزمینی که زن ها از مردها هم زن ستیز ترند. در سرزمینی که شرافت مردها به بستن زنهایشان است و افتخار پدرها به بکارت دخترانشان. در سرزمینی که قوانین خانواده میشود قوانین غار نشینها و بیابانگردها.
تو نمیدانستی که درد دارد که خودت نباشی، که نگویی از اندیشهات، از خواندههایت، از دیدههایت. که نشنوی آنچه را که ارزش شنیدن داشته باشد. دارد که شخصیتت، روحیهات، دوستانت، شغلت، شهرت برایت تعیین شود. که مستقل بودن کشک باشد و آزادی حتی کلمه هم نباشد. که آرزوهایت را، اشتیاقت را بگیرند و حماقتشان را به تو تحویل دهند.
میگویی کلماتم بوی تحقیر میدهد. راست میگویی، بس که تحقیر شدهام. بس که دردهایم اشک شد روی گونههایم. بس که اشکهایم را فرو خوردم. خشمم را فرو خوردم.
زن بودن درد دارد. دیده نشدن، تماشا نکردن درد دارد. نگفتن، نشنیدن، ناشنیده ماندن، نافهمیده ماندن، ناخوانده ماندن، تنهایی و در بند بودن درد دارد. درد دارد که سر جای خودت نباشی که در مسیری که میدانی برای توست گام بر نداری. که بدانی راه را اشتباه آمدهای و نگذارند برگردی.
میگویند این نیز بگذرد…
این دردها نمیگذرند، تمام نمیشوند. این جوانی ما بود که میگذشت، تمام میشد. این دردها ته نشین میشوند در وجودم. زخم میشوند و به چرک مینشینند.
اینجا بوی تعفن میآمد. بوی پوسیدن. بوی خودفراموشی.
اشکهایم را که پاک میکردم، آرام گفته بودم، نه التماس کرده بودم، «نذار اینجا فراموش بشم…بپوسم…تمام شوم…» التماس کرده بودم. شنیده بودی یا نشنیده بودی نمیدانم، اما چشمهایت را بسته بودی. من هم آرام گفته بودم شاید، آخر یکی باید کوتاه میآمد. یکی که درد داشت. یکی که تمام قوانین سرزمین پرگهرش علیه او بود. یکی که خسته بود، یکی که آفریده شده بود تا اطاعت کند، یکی که فرسوده بود از این همه جنگیدنهای بیحاصل… .
یکی که لابد زن بود.
