چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون…

شب:

می‌دانی ژانی، آدم‌هایی هستند که اگر بخت یارت باشد و منتظر بر در نشسته باشی هر چند سال یکبار یکیشان را پیدا خواهی کرد. آدم‌هایی که تو با آنها خودت هستی. همه آنچه در درونت هست. بعضی‌هاشان که قوی تر باشند زنده می‌کنند چیزی را که سالهاست درون تو خفته است. آنها چیزی دارند که خاطره‌ات را می‌برد تا آرزوهای نوجوانی و به یاد می‌آوری رویاهایت را. با این آدم‌ها لازم نیست پنهان کنی خودت را، حذف کنی، آرایش کنی. با این آدم‌ها می‌‌توانی عریان عریان باشی. آنوقت است که خیال می‌کنی عاشق شده‌ای، همه وجودت پر می‌شود از خواستن، از شوق، از لذت کشف آن تکه از خودت که گم کرده‌ای. خوب که تماشا کنی می‌بینی تو عاشق خودت شده‌ای. آن خودت را دوست داری که با این آدم می‌توانی آن باشی. آن تویی که با دیگران نیستی. که دیگران نمی‌پذیرند. که دیگران نمی‌فهمند.

سکوت :

خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی.

کویر:

از خواب می‌پرم. چشمهایم خیس شده‌اند. مثل دیروز و روز قبلش و روزهای قبل ترش. قلبم خیلی تند می‌زند، می‌دانی ژانی اینجا آدم از خواستن میفتد. از زندگی.از آرزو کردن. از دیوانه وار زیستن…من دلم تنگ شده برای شما. برای خودم. برای آن منی که دوستش داشتم…

۵ دیدگاه »

  صادق wrote @ اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۶:۱۵ ب.ظ

ها چیزی دارند که خاطره‌ات را می‌برد تا آرزوهای نوجوانی و به یاد می‌آوری رویاهایت را. با این آدم‌ها لازم نیست پنهان کنی خودت را، حذف کنی، آرایش کنی. با این آدم‌ها می‌‌توانی عریان عریان باشی.
آنوقت است که خیال می‌کنی عاشق شده‌ای، همه وجودت پر می‌شود از خواستن، از شوق، از لذت کشف آن تکه از خودت که گم کرده‌ای.

  حامد wrote @ اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۹:۴۱ ب.ظ

سالهاست بر گوشه ی در تکیه زده ام و چشمانم در این تاریکی، دور دستها را می جویند.
نمی دانم بخت یارم نیست یا آن آدمها از این شهر دل مرده و سرد رفته اند، نمی دانم.
شاید این آدمها هم چون من و تو از سردی این شهر رقت آور بریده اند. شاید این آدمها هم چون من و تو از سیاهی قلب آدمهای شهرمان بریده اند. شاید. نمی دانم.شاید دیگر دلشان طاقت نیاورده و رفته اند.
بیا کاری بکنیم! من دیگر تاب انتظار کشیدن را ندارم، بیا از پی آنها من و تو نیز راهی شویم، بیا از خراب آباد شهر نما برویم. شاید این جا دیگر جای ماندن نیست.
همه دنیای خدا می شود زندگی کرد، بیا جای دیگری منتظر آن آدمها باشم.

  زیر باران wrote @ اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۱ ق.ظ

باید تو آسمون باشه توی اوج-موشها چون نمیتونستند پرواز کنن نمفهمیدن بال هاش برای چیه. بخاطر بالهاش بش میخندیدند و میگفتند باید راه بری و مسخرش میکردند که چه آهسته تو فاضلاب راه میری.
ولی یه چیزی تو وجودش هست مثل یه زمزمه همیشه بش میگه من مال اینجا نیسم. وقتی تنهاست وقتی موشها رو میبینه که همش دارند در مورد پنجه های تیزش و کثافت فاضلاب حرف میزنن صداشو بلند تر میشنویدولی همیشه براش گنگ بود همیشه یه زمزمه بود.
یه شب تا صبح گریه کرد به خداش گفت :چرا؟ یه بار فکر کرده بود که خودشو از انتهای لوله فاضلاب که ارتفاع زیادی هم داشت بندازه پایین. قبلا یه موش که نصف بدنش پوسیده بود از همونجا خودشو پرت کرده بود پایین.رفت اونجا هوا داشت روشن میشدبه پایین نگاه کرد.به خودش گفت اینم پایان زندگی من. دوباره ناخداگاه گفت چرا خدا؟ آخه چرا؟
بی اختیار سرشو بلند کرد ناگهان چند تا پرنده رو دید که تو آسمون دارند پرواز میکنن. وای خدا چقدر خوشگلند.قدیما از خودش یه ذهنیتی داشت شبیه به اونا همونموقعه ای که خودش رو توی اون ظرف آب بارون نیگاه میکرد وقتی نوجون بود هنوز. ذهنشو جمع کرد :وای ولی من مثل اونا نسیتم .بشون خیره شد
صدای همیشگی درونش و ایندفعه خیلی واضح میشنید.دوید تو اتاقش کاسه آب بارونشو از زیر کلی وسایل آورد بیرون . خیلی وقت بود توش نگاه نکرده بود . هنوز آبش صاف بود به دقت به خودش نگاه کرد وای خدا داشت یادش میومد که کیه.یادش اومد وقتی کوچیک بود اونم میجهید یادش اومد اونم همیشه میخواست بزرگ بشه و تو اوج آسمونها بگرده. اون یه کبوتر بود یه کبوتر زیبا. یه دنیا چیز تو ذهنش بود.اون خودشو شناخته بود ولی میترسید اگه نتونه بال بزنه میفتاد تو اون دره و نابود میشد.اگه موشا میفهمیدن چی ؟ شاید بالاشو میجویدن!وای
ولی اون پرواز اون کبوتر را رو دیده بود .بوی تعفن فاضلاب رو حالا خیلی زننده حس میکرد اون باید میرفت. اومد دم لوله کبوترا تو آسومن نبودن .نکنه همه اینها یه توهم بود ولی اون دیده بود اونا رو خودش با تمام جزییاتش.به راهش ایمان داشت. همه ارادشو جمع کرد ولی یه لحظه شک کردکه بتونه بپره.
همه زندگیش جلوی چشماش رد میشد.اون راه برگشتی نداشت.تمام تعفن فاضلاب و حس میکرد حالا دیگه یه لحظه هم نمیتونست تحمل کنه
ایمانش به کمکش اومد بالهاشو باز کرد خودشم باورش نمیشد
اون داشت پرواز میکرد.ناگهان بقیه کبوترهارو دید.به هم لخند زدند .همه یکی شدند وتا اوج پرواز کردند.

  محمد جواد شکری wrote @ اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۸:۴۱ ق.ظ

خیلی میشه با این نوشته ارتباط برقرار کرد؛ حال خیلی از شب و روزهای من اینچنین بوده؛ حال و احوالی که غریق استاد و صداش بوده

  مسیح wrote @ اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۳ ق.ظ

کویر !

Your comment

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>